چاپ        ارسال به دوست

در اينجا چه مي‌كني دلاور؟

موسی الرضا شبرنگی _ بيمارستان رواني ميمنت،‌ در حاشيه خيابان زنجان با عقب‌نشيني كه كرده است مهجور و غريب به نظر مي‌رسد. از فراز ديوارهاي مرتفع و در آهني دژمانندش، كاج‌هاي پير و فرتوتي به چشم مي‌خورد كه در سرماي زمستان خشكيده‌تر به نظر مي‌رسند. از نگهبان، شماره اتاق «حسين شفيعي» جانباز شيميايي شركت مخابرات استان تهران را جويا مي‌شويم. پشت شيشه غبار گرفته نشسته است و با دست اشاره مي‌كند كه به جلوتر برويم.
محوطه بيمارستان آن‌قدر وسيع نيست كه نتوان درختان را شمرد. ساختمان با قدمتي در حدود 30 يا 40 سال با آجرهايي رنگ و رو رفته و ميله‌‌هاي آهني كه در پشت تمام پنجره‌ها نصب است. تعدادي از بيماران در كنار آتشي كه كارگران ساختماني به پا كرده‌اند ايستاده‌‌اند. چشم‌هايشان را آب گرفته است اما گويا دود غليظ برخاسته از احتراق چوب‌ها را نمي‌بينند. به ما مي‌خندند. در راهرو بيمارستان همه سرپا ايستاده و يا راه مي‌روند. بي‌خود نيست كه اتاق‌ها خالي است. كسي حال نشستن و دراز كشيدن ندارد. بيماران با چهره‌هاي متفاوت از كنارمان عبور مي‌كنند. بعضي با اخم و عده‌اي با خنده و برخي بي‌تفاوت مي‌نمايانند. حسين شفيعي كدام يك مي‌تواند باشد؟
نوجوان 15 يا 16 ساله اتاق حسين را نشانمان مي‌دهد. هم‌اتاقي حسين شفيعي بود. بدون آنكه از او سوالي كنيم شروع به حرف زدن كرد. «من چهار سال آمريكا بودم. معتاد كراك شدم پدرم كه خيلي آقاست منو اينجا آورده،‌ چون من انرژي زيادي دارم».
وارد اتاق كوچكي مي‌شويم كه نور كمي از لابه‌لاي ميله‌هاي آهني پنجره‌ها به درون مي‌تابد. حسين شفيعي آرام بر تخت نشسته است. پاهاي ورم كرده‌اش اجازه برخاستن به او نمي‌دهند. نگاه گرم و مهرباني دارد و با حرارت زياد احوالپرسي مي‌كند. گويا ساليان سال است كه ما را مي‌شناسد. برادرش كه براي ملاقات آمده چاي مي‌ريزد و هم‌اتاقي‌اش پذيرايي مي‌كند.
متولد سال 1348 در شهرستان اصفهان، 14 سال بيشتر ندارد كه به كردستان اعزام مي‌شود. پس از مدتي به مناطق جنگي جنوب رفته و مسئول يكي از گردان‌هاي فعال در جزيره مجنون مي‌شود.
«سه‌بار مجروح شدم. بار اول در عمليات والفجر هشت بود كه از ناحيه زانو مجروح شدم. بار دوم در عمليات بيت‌المقدس چهار بر اثر گاز خردل شيميايي شدم و بار سوم گلوله توپ مستقيماً‌ به سنگر ما خورد و ناكار شدم».
حسين شفيعي سه سال تمام در جزيره مجنون بوده و در اين باره مي‌گويد:‌ «جزيره را مثل كف دستم مي‌شناختم. در عمليات بيت‌المقدس براي تشييع جنازه برادر شهيدم به تهران آمده بودم كه تماس گرفتند و گفتند هرچه سريع‌‌تر به منطقه بيا. كمين‌ها لو رفته بود و ما مجبور بوديم براي حركت قايق‌ها به داخل كانال‌ها،‌ آب‌اندازي كنيم. همانجا بود كه يحيي نظري يكي از بهترين دوستانم شهيد شد. بچه قلدري بود اما گلوله توپ مستقيماً به او برخورد و ما از روي آب فقط دو تا پايش را توانستيم جمع كنيم. درمورد نحوه مجروحيت خودش مي‌گويد:‌ «شب قبل مادرم خواب مي‌بيند كه من روي آب خوابيده‌ام. گلوله توپ به سنگر ما خورد. زمين زير سنگر باتلاقي بود و قدرت انفجار نيز خيلي زياد. تركش‌هاي زيادي وارد بدنم شد و پاهايم به شدت آسيب ديد. حس عجيبي بود. سبك شده بودم. وقتي مجروح مي‌شوي انگار در اين دنيا نيستي. گاه از حال مي‌رفتم و گاهي به هوش مي‌آمدم. متوجه شدم كه مرا سوار قايق كرده و به سوي بيمارستان مي‌برند. مي‌شنيدم كه دكترها مي‌گفتند پايش را بايد قطع كنيم. يكي از آنها مي‌گفت نه حيف است. او فقط 19 سال دارد. به ياد دارم وقتي به هوش آمدم به پاهايم دست كشيدم سرجايشان بود».
حسين شفيعي گريه‌اش مي‌گيرد وقتي از شهادت صميمي‌ترين دوستان و يارانش ياد مي‌كند:‌ «دو قايق پشت سر هم در حركت بوديم. ما جلوتر بوديم كه ناگهان متوجه شدم قايق پشت سري ما مورد اصابت آرپي‌چي قرار گرفت. به عقب نگاه مي‌كردم و لحظه به لحظه شهادت دوستانم را مي‌ديدم. در منطقه امرالرصاص،‌ دشمن با تيربارهايي كار مي‌كرد كه چهار گلوله يكي زير آب،‌ سطح آب و قايق و كمي بالاتر از قايق را مورد هدف قرار مي‌داد. ايستادن جايز نبود. شايد مي‌توانستيم نجاتشان دهيم اما مطمئن بوديم كه خودمان نيز در تيررس دشمن قرار داريم. چه جوان‌هايي بودند؟».
نمي‌دانم ديگر از چه بپرسم،‌ ناظمي مسئول امور ايثارگران به همراه فراميني فرمانده بسيج و شاه‌مرادي از ايثارگران شركت وارد اتاق مي‌شوند. آنها نيز از بچه‌هاي جبهه و جنگ هستند كه براي عيادت حسين خود را به بيمارستان ميمنت رسانيده‌اند. گفت‌وگوها آغاز مي‌شود و خاطراتي كه با خنده و گاه بغض از آن ياد مي‌كنند.
حسين از كوسه‌هاي بهمن‌شير كه دست و پاي بچه‌ها را قطع مي‌كردند،‌ از موش‌هاي بزرگي كه وارد سنگر مي‌شدند و گوش و انگشت‌ بچه‌ها را مي‌جويدند،‌ از قرص‌هاي ضدعفوني كننده آب،‌ از پشه‌ها و هواي شرجي جزيره مجنون و هجرت ياران و برادران خود گفت و عجيب كه آنچنان با حسرت از آن خاطرات ياد مي‌كرد كه گويا دوست داشت دوباره تكرار شوند. يادش به خير را مدام تكرار مي‌كند. اما نقل سختي‌ها و مرارت‌هاي پس از جنگ برايش دشوار است.
گاز خردل اثر كرده و تركش‌هاي مانده در بدن آزارش مي‌دهند. اصلاً چه شد كه سر از بيمارستان رواني ميمنت درآورد؟ راستي تو در اينجا چه مي‌كني دلاور؟‌ نكند تو هم از صدف‌هاي جنگ هستي كه خود را در عمق اقيانوس غربت احساس مي‌كنند؟
باران غربت از ابرهاي فراموشي،‌ سيل‌آسا صورت نازشان را شلاق مي‌زند و پلك‌هاي چشمان زيبايشان دوست دارند كه برهم آمده و منظره تلخ بي‌كسي را در آيينه واقعيت نبيند. شايد او نيز درختان كاج پير و فرتوت محوطه بيمارستان رواني ميمنت را نخل‌هاي ايستاده و مقاوم جنوب مي‌بيند و دود آتش كارگراني كه مشغول تعميرات ساختمان هستند را گاز خردل و غبار برخاسته از انفجار خمپاره و توپ.
جزيره مجنون كف دستان اوست كه جاي جاي آن طنين گام‌هايش را حس كرده است و اينك جوراب‌كشي مخصوص واريس را كه از پاي خمره‌اي شكلش پايين مي‌كشد، رگ‌هاي متورمي را مي‌بيني كه درحال تركيدن هستند. همان جوراب‌هايي كه ساعت‌ها به خاطرشان مغازه‌ها و فروشگاه‌هاي مختلف سه‌راه جمهوري را بالا و پايين رفته، آن هم با قدم‌هايي كه درد و التهاب، بيم پاره شدن رگ‌ را به همراه داشته است. مي‌گردد و مي‌چرخد و تا ارزان‌ترين‌ها را پيدا كند تا مبادا از بيت‌المال مبلغ اضافه‌تري خرج او شود. اما پس از ارايه فاكتور به بنياد جگرش سوخت و كاسه صبرش لبريز شد از جوابي كه به او اداده‌اند. به او گفته‌اند بايد استعلام كنيم، بعد پولش را به تو بدهيم. دلش مي‌خواهد هزاران هزار خمپاره و تير و تركش بر او فرود آيد. اين برايش بهتر از تير زهرآگين بي‌حرمتي است. دلش به درد آمده و مي‌گويد آزموده را آزمودن خطاست. پس بغض مي‌كند،‌ آرمان‌هايش را مرور مي‌كند و لب فرو مي‌بندد و خاموش و باز باران غربت كه از ابرهاي بي‌حرمتي به سر و رويش مي‌بارد. از غصه خونش رقيق مي‌شود. گاه از حرص و جوش بيم لخته شدن خون دارد و به سرش مي‌زند و فشار اعصاب او را پشت ميله‌هاي پنجره اتاق كوچك بيمارستان قرار مي‌دهد. به ميمنت و مباركي باشد دلاور. شيرمرد، در قفس چه مي‌كني؟‌ چه كسي تو را به اين گوشه كشانده است؟‌ آن هم با هم‌اتاقي معتاد به كريستال. پسركي كه تازه پشت لب‌هايش مو درآورده و كلافه است. فرمانده،‌ عجب هم‌سنگري پيدا كرده‌اي! آيا تقدير چنين بوده كه دو نسل متفاوت بر روي تخت‌هاي بيمارستان در يك اتاق هشت متري كنار هم باشند تا تابلويي از آنچه كه بود و آنچه كه شد خلق شود؟
اگر خاك جزيره مجنون مي‌دانست كه پاهاي قدرتمند ديروز حسين،‌ اينك براي جلوگيري از انفجار رگ‌هاي ورم كرده،‌ در جوراب واريس خانه گرفته‌اند،‌ مجنون‌تر مي‌شد.
مردي كه به اتفاق چند نفر در مدت كمتر از نيم‌ساعت 40 قايق گشتي را از كاميون به آب انداخته و به محض آنكه كمين‌ها در لابه‌لاي ني‌زارهاي جزيره از سوي دشمن شناسايي مي‌شوند،‌ با شناختي كه از منطقه دارد به سرعت عمليات جابجايي را به انجام مي‌رساند و كسي كه سنگرهاي باتلاقي بسياري را براي حفاظت از جان نيروهاي خود برپا كرده اينك حال در برپايي سرپناهي براي همسر و فرزندانش با مشكلات بسيار دست و پنجه نرم مي‌كند «در منطقه شهرداري خانه‌اي خريداري كرديم ولي فروشنده كلاهبردار از كار درآمد و چهار سال پله‌هاي دادگاه را بالا و پايين رفتم تا سرانجام به حقم رسيدم. اذيت شدم اما از همان اول اعتقاد داشتم خداوند حق را به حق‌دار مي‌رساند».
اگر ديروز موش‌هاي درشت منطقه شاخ شميران جزيره مجنون،‌ گوش‌ وانگشت‌هاي همسنگرانش را مي‌جويدند و مي‌خوردند،‌ امروز بر روح نازك حسين جوندگان حرمت‌شكن ناخن مي‌كشند، آنقدر كه به ميمنت پناه مي‌آورد تا آرام شود.
سركرده حزب بعث بر فراز چوبه دار براي هميشه از روي زمين محو شد؛‌ اما اثرات فجايع او را امثال حسين شفيعي با رگ، پوست و استخوان خود هنوز كه هنوز است حس مي‌‌كنند و اين بار گناهان صدام محكوم به فنا مي‌افزايد.
به شفيعي مي‌گوييم كه چرا سعي نمي‌كند به عنوان جانباز حالت اشتغال شركت به استراحت بپردازد و او از كاهش حقوق و از بين رفتن مبلغ اضافه‌كار سخن مي‌گويد.
او از اينكه بهترين سال‌هاي زندگي‌اش را در جبهه‌ها گذرانيده سرافراز است و به خود مي‌بالد و با افتخار تركش‌هايي كه در بدن دارد را از بهترين يادگارهاي زمان جنگ به شمار مي‌آورد. دوست دارد باز هم بيشتر صحبت كند اما اتمام زمان ملاقات فرا مي‌رسد و بايد از او خداحافظي كنيم. راهرو بيمارستان در تاريك روشني هنگامه غروب احساس غريبي به آدم مي‌بخشد. خاكستر آتش كارگران هنوز پابرجاست. بيماران به اتاق‌هاي خود رفته‌اند و كلاغ‌ها مي‌خوانند. از داخل محوطه به سمت در خروجي مي‌رويم و از جلو اتاق حسين يك‌بار ديگر مي‌گذريم. از پشت ميله‌ها حسين را مي‌بينيم كه دراز كشيده است. در قاب عكس ذهن، پنجره‌اي، تختي و جانبازي با حال ناخوش ديده مي‌شود اما در وراي آن نقش دلاورمردي‌هاي اوست كه تا انتهاي تاريخ به ثبت رسيده است.

 

 


٠٧:٤٤ - چهارشنبه ٢٦ ارديبهشت ١٣٩٧    /    عدد : ٩٩٧٢٣    /    تعداد نمایش : ١٠٦٣


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




دسته‌بندی اخبار داخلی

دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید