شماره پیام :
33218 تاریخ درج :
1395/07/27
نام  :
زاپاتا
عنوان :
پیمان جانان
پیام :
کـاش مـی شد بـرسـرکوی رندان طعنه بر زندگی زد کـاش مـی شد بر درمیخانه چو مست کباده بندگی زد پــرده ای از نمـایـش ایـن تـاریک خانه فـرتوت نماند پـر پـرواز ایـن کبـوتـر اسیرقفل سنگین سکوت نماند تــشنـه از آب ایــن سـقـاخـانـه بـه صـد تـوبـه بـازآیـد بـر آوار شعــر تـردیـد ، دل زده به عجز ولابه بازآید پــریـشـان چـه گـویـد ، لولـی دربدراین بتکده ، دوش نـمـازی بـه حـاجـت بـه روایـت نشنیدند یاران بگوش بنـده خـاک ره میخـانه به جرم محتسب به دشت برآید مفلـس کـوی بتکـده بـرآوارغم خلق خاک پلشت برآید تا که چندی است به سر هوای کوی یاران دارم هنوز تـا کـه خـود آگـه نباشـی دلا برسر پیمان جـانان بسوز سـوخـته ایـن عشـق بـه صـد آتـش ایـن جـهان نسوزد پـروانه سـوخته شمع این محفل چشم به مهتاب ندوزد دریــغــا مــوسـم عـافـیت ز کـوی یـاران غنیـمت بود دریــغــا شـبنـمی ز رخسـارشان به باران نعـمت بـود برسر کوی این دیوانه خوان زر و زیور و تزویرپلید بــر درمنعـم دیـوان دروغ و شعـبده شــیخ دیوان سپید ره بـه ناکجا می رود این قافله گر ساربانی خفته دارد راهی ناکجاآباد ره به خراب خم و صدگنج نهفته دارد کــاش مـی شـد قلـم زیـن پــس سکـوتـی رندانه گیرد کـاش می شد مصحف رنگ آوار خاک میخانه گیرد 23/7/1395


دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید