شماره پیام :
33099 تاریخ درج :
1395/07/03
نام  :
زاپاتا
عنوان :
دشت باران
پیام :
بــر قلم رنــج ایــن دریــوزه آواره پـسـت نیـسـت بـرکران آوار رود رنگ دیوان شیخ مست نیست کاروانـی اسـت بـی سکـون در هـر کـران جـهان دردی است زاده زخم دوران به سـوزسیـنه نهان در آواز رحـیـل ایــن کـهـنه کــج کـاروان نــالان بـــر آتــش درد سیـنه و ســوگ و نـای الامـان قــصه گـویـد از درد دوران آن پیر ره میکده امید نمـاند ســوگ امیـد مــرگ دلاور بـا رخـت سـپید امـان از دسـت ایـن دل که مونسی ناشکیب است فغــان از دسـت یـار کـه سوخته درد حبیب است تمـاشـاگـه نـیست ایـن عـرصه نکـبت بار دوران تمـاشـا نتـوانـد ایـن دوختـه چـشم به باد و بوران خـنده آن محتسب به باغ و گـریه این مـرغ زار ســردی دیــوار دوســت و سبــزه سنـگ مـــزار آیتــی نـیسـت آخر برجـان ایـن بنـده خـوار دون رحمی آخربرکوی دردمـندان هم دوش ،هم کنون رونــق باغ و موسم کـوچ پـرستو ز خاک دشت لعنت یارم بر حسرت زهـرگـون این خاک پلشت یک سوار از دشـت خون بی پـروا همی آید دمی یک پرستونغمه خوان بازآیدبه دشت باران همی 23/6/1395


دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید