شماره پیام :
27796 تاریخ درج :
1394/05/18
نام  :
محمد موجودی
عنوان :
بخوانید ، ببینیم چشمی خشک میماند ... ؟
پیام :
یکی از ذاکران اهل بیت می گفت : دو ماه پیش خواهرم کربلا بود و تو صحن حضرت عباس (ع) بودیم مداح داشت روضه میخواند یه وقت دیدیم یک پیرمردی آمد یقه مداح را گرفت و از روی چهارپایه کشید پائین و گفت عباس دروغ می گوید ... عباس دروغ می گوید ، مداح آرومش کرد و گفت چی شدگفت : من بعد از 25 سال بچه دار شدم الان که 19 سال سن داره رفته تو کما با خودم گفتم درمان دردش عباسه از اصفهان اومدم کربلا امروز زنگ زدند و بهم گفتند فرزندت مرده ... دروغ میگویند که عباس حاجت میده ، خواهرش می گفت : مجلس بهم ریخت . فردایش تو صحن حرم حضرت عباس (ع) بودیم ، دیدم همان پیرمرد با پای برهنه آمد ... با خودمان گفتیم الان دوباره مداح را میزند . دیدیم آمد جلوو دستش را به چهار پایه ای که مداح رویش ایستاده بود گرفت و گفت بیا بغل ضریح بخوان همه کسانی که دیروز بودند باشند میخوام بگم غلط کردم گریه میکرد همه رفتیم مداح گفت حاجی چی شده ... گفت : خانومم زنگ زده گفته منو نمیگذارند تو غسال خونه برم التماس کردم گفتم یکبار دیگه بچم رو تو سردخانه ببینم میگه همین که کشو رو کشیدند بیرون دیدم روی نایلون بخار نشسته آورندش بهش شوک دادند بعد از چند دقیقه به هوش آمد پسرمون که اصلا تو قید بند مذهب نبود نشست گفت پدر من کجاست گفتم بابا کربلاست ... گفت بهش زنگ بزنید بگوئید که تو کما بودم یک آقای قد بلند اومد تو خوابم گفت : پسرم بلند شو به بابا سلام برسون بگو آبروی من یکبار تو سرزمین کربلا رفته بود ... چرا دوباره آبروی منو بردی .... برو بهش بگو عباس (ع) دروغ نمیگه ... اگر چشمانت خیس شد برای شفای مریض ها صلوات بفرست و دعا کن . التماس دعا


دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید