چهارشنبه ٠١ آذر ١٣٩٦ |
بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته های رفیع آن، اذان رشادت و شهادت سرداده اند. بسیج میقات پا برهنگان و معراج اندیشه پاک اسلامی است.
 

بازگشت به باشگاه خوانندگان

شماره پیام نام خاطرات شما
32638
1395/04/08
اتا ۞ تععععع
● با سلام مقداری اموال اداره تحویل من بود این اموال در اتاقی کنار اتاق کارم دپو شده بود برای انجام کاری قرار شد دراتاق مذکور باز باشد من با سماجت تمام از بچه های خدمات خواستم اموال یاد شده را به اتاقم انتقال داده تا مور د دستبرد واقع نشونداما ٣روز بعد وقتی به اداره امدم در اتاق را باز کردم با تعجب دیدم هیچ اموالی موجود نیست از همکار خدمات پرسیدم اموال اتاقم چه شد گفت به اتاق بغلی انتقال دادیم گفتم چطور اخه کلید هردو اتاق دست من است گفت من یک کلید دارم به هر دو در می خورد قابل توجه انبار داران
...ادامه
30077
1394/12/22
عادل ۞ تشکر
● اینجانب عادل اردوخانی مشترک تلفن ٥٥٨٠٣٤٤٧ درمحدوده مخابرات شهیدقندهستم تلفن اینجانب چندین روزاست که قطع می باشد بیشترازصدباربه مخابرات قسمت جوابگیی مراجعه کردم هربارخانمی که پشت باجه نشسسته تلفن من رایادداشت ومی گفت برودرست می شودچندین بارمن رفتم وامدم وان خانم همین حرف راتکارمی کردکه شخصی انجابودگفت برواین بغل قسمت شبکه هوایی من هم انجامراجعه نمودم اقایی جوان وبسیارخوش برخوردوروی میزاوچندین گلدان بودکه مشکل راگفتم ان اقاتلفن رابرداشت وبه ان ماموراعلام کردومششکل ماحل شدبه دابه جای این همه خانم ٢تامثل اون اقادرهرمخابراتی باشدتمام مشکل ها برطرف می شودمن هم ازاون اقاتشکرمی کنم نامش رانفهمیدم خداخیرت بدهدجون
...ادامه
29004
1394/09/01
مهمان ۞ بیمارستان
● بيمارستان تريتا//بزرگراه همت نرسيده به آزادگان روبروي درياچه چيتگر( براي بيماران سرطاني كه مشكل مالي دارند تلفن:٤٧٢٤١٠٠٠)
...ادامه
28999
1394/08/30
ابراهیم ملکی ۞ عکسهایی از پاییز سرچشمه محلات
● پاییز زیبا در محلات
...ادامه
28369
1394/07/04
تومور ۞ تومور
● روزگار عادی و با امید بهبود می گذشت که: کمردرد چند ساله مرا دوباره وادار به رفتن به دکتر کرد دکتر ام آر ای نوشت، نتیجه راکه گرفتم با خانمم نگاه که میکردیم یه چیزی مثل تخم مرغ توی نخاعم بود فکر کردیم که عکس گرقته شده مشکل دارد.!!! نمی خواستم برم دکتر برای ادامه درمان آخه هفته آینده عروسیمونه نمی دونم چی شد رفتم دکتر! دکتر بی مقدمه گفت تو که تومور داری اونم یک یزرگش ....... چه لحظه ماندگاری بود!! من اسن انتظار این حرفو نداشتم دو سه روز از خانمم پنهان کردم اما آخرش گفتم باید گفتنی را گفت و بهش گفتم شب خوبی نبود اما چند روزه دکتر ها رو دونه دونه میریم همه میگن باید تومورو در بیاری و کار سختیه و نزدیک ٢٠ میلیون پول لازم داره... خیلی وقته می خواستم ماشین بخرم که هر دفعه یه چیزی می شد پول می پرید. از طرفی خونه خریدم ٤١ میلیون کم دارم و جایی که مستاجرم آخر مهر باید بلند شم منو این همه خوشبختی محاله.... خیلی خوشحالم حداقل یه خورده از فکرهای چرا این اینطوریه، اون اونطوریه راحت شدم دیگه الان یه فکر دارم اونم اینه شاید تومور خوش خیم باشه و زنده بمانم و اگر نباشه حداقل می دونم چند روز برای خدا حافظی با خانواده و دوستام وقت دارم قدر لحظه های زندگیتونو بدونین ، شاید نفر بعدی شما باشین
...ادامه
26955
1394/03/17
صفري ۞ خط تلفن ثابت
● با سلام جانباز35/.قطع عضو هستم بعضي مواقع براي رفتن به بيمارستان تلفن همراهم انتن نميدهد و تلفن ثابت نداريم ثبت نام كردم ولي در محله ما كرج مركز قائم حسين اباد امكانات ندارد . قضاوت كنيدماشين ندارم چون فوتباليست نيستم. چطور بروم200سئوالي اگر حل مسئله را پيدا كرديد تماس بگيريد09124392751
...ادامه
26511
1394/02/19
همکار ۞ همکار
● چند روز پیش رفتم شمال منزل یکی از فامیلا جاتون خای همه جا بوی بهار نارنج میداد و هوا فوق العاده بود چیزی که مقداری ذهن منو مشغول کرد زحمت کاشتن برنج و امید و انتظار برداشت این محصول بود واقعا خستگی و سختی این کار در مقابل قیمتش قابل مقایسه نیست شاید همکاری بگه تازه خیلی هم گرانه اما موقعی که از نزدیک کاشت این محصول و مراحل سخت عمل آوردنش را می بینید و در آخر هم ممکنه چند روز هوا بارانی بشه و به جای برداشت محصولی خوب همه چیز خراب بشه و.... آنوقت آدم متوجه میشه هزینه در مقابل این سختی ها و انتظارها اصلا قابل مقایسه نیست آن هم برای خانواده هایی که برداشتی حدود یک تن دارند و یک سال باید با آن زندگی کنند....
...ادامه
26032
1394/01/20
قدرت ۞ غار موزه
● غار موزه: باسلام خدمت كليه همكاران وبازديد كنندگان باطلاع كليه عزيزان مي رسانم كدر نزديكي شهر لواسان (كوچك) در فاصله٢٠كيلومتري تهران غارموزه اي بانام غار موزه وزيري وجوددارد شماعزيزان را بديدن اين مكان بسيارجالب وديدني توصيه مي كنم واين موزه شخصي بوده وباورودي بسيار ناچيز مي توانيد لذت ببريد. آدرس:لواسان بلوار امام خميني جاده كند عليا وسفلي دوراهي بوجان سمت چپ پلاك ٧٧ تلفن:٢٦٥٥٦٦٠٤ موبایل:٠٩١٢٢٥٠٢٦٨٢
...ادامه
25263
1393/11/14
كارمند ۞ ديروز بهتر بود يا امروز
● به لطف وكرم همكاران سايت روابط عمومي كه تا حالا همكاري كرده اند وپيامم را ثبت كرده اند تا موقعي كه جواب را از اداره نگيرم همين پرسش را ادامه خواهم داداقا با عرض شرمندگي ومعذرت خواهي از كليه دست اندر كاران لطفا بفرماييد حق ما از بابت عضويت تعاوني گفتار وزمينهاي اذاره اماني وصندوق شش درصد وويلاهاي شمال وكيش ومشهد ومنازل و مغاز ه هاي خيابان پنجم نیروی هوایی و باغ کن سولقان و........... را الان که در حال باز نشستگی هستیم به ما می دهند یا تسویه انها می ماند به روز داوری
...ادامه
25072
1393/11/05
همکار ۞ كلاسهاي زبان
● زمان جنگ ما به خاطر زندگي در يكي از شهرهاي مرزي ناچار بوديم همانجا بمانيم و اميدوارم باشيم جنگ زودتر تمام مي شود خيلي روزهاي شيرين و بعضي وقتا همراه با تلخي و رفتن عزيزي بود اما يك خاطره خيلي شيريني كه اون روزا برام زجر آور بود رفتن به كلاس زبان بود همه دنبال انتقالي گرفتن و يا اين بودن كه جايي برن كه كشته نشن اما پدر من گير داده بود كلاساي زبانتو بري كه فردا بدردت مي خوره خودشم با خيلي از انسانهاي مخلص دوست بود و رفت آمد خانوادگي داشتيم اما هيچ وقت براي رفتن و يا سمتي لابي نمي كرد اما عوضش هركي هنر خوبي داشت مثل معرفت مثل تخصصي داشتن سعي مي كرد من و برادرام و خواهرم ازشون يادبگيريم خيلي وقتا غور ميزدم خيلي وقتا شاكي بوديم اما حالا كه فكر مي كنم مي بينم بابام كاري به شرايط نداشت به فكر تعالي بود و مي خواست بزرگ باشه خلاصه سالها گذشت و الان همه ما تحصيلات عاليه از دانشگاههاي خوب بدون هيچ سهميه اي داريم و هر كدام در يك زمينه اي موفقيم هرچند مثل هر آدمي ايرادايي هم داريم خلاصه حالا كه پدرم رفته و ما مونديم بعضي وقتا فكر مي كنم آيا آگه من هم توي اون شرايط جنگ و مشكلات بودم منطقه جنگي مي موندم و يا مثل بقيه آشناها انتقالي مي گرفتيم ميرفتم شمال كه مشكلي برام به وجود نياد و يا اگه بچه نخواد كلاسي بره و كاري كه به صلاحشه بكنه آيا با زبون شيرين و قربون صدقه توجيه اش مي كنم كه بابا بايد صبر كني و ادامه بدي خيلي وقتا اين توان را در خودم نمي بينم كاش پدرم بود تا ازش تشكر مي كردم كاش اون روزا كه بود شاكر بودم
...ادامه
22952
1393/07/28
- ۞ نمك نشناسي
● روزی از من سئوال شد آیا آقای ر. برای رئیس اداره ... در منطقه ... مناسب است؟ من هم خواستم که به اصطلاح محبتی کرده باشم ، حسابی از آن فرد تعریف کردم و آن فرد هم آن پست را صاحب شد. چندی پیش به من گفتند که آن فرد شایسته آن مقام نبوده چرا شما تعریف کردید ، گفتم فرد شایسته ای است شاید آن کار در حیطه تجربه وی نبوده. همین دیروز آن آقای رئیس ( ) یک توبیخ برای من صادر کرده و ادعا می کند پشت سر من حرف می زنی و موقعیت مرا به خطر می اندازی ، و تصمیم داری جای مرا بگیری. تجربه کردم که عجولانه از کسی که شایستگی ندارد تعریف نکنم چرا که توسط همان فرد ضرر و زیان می بینم
...ادامه
22720
1393/07/18
هستی ۞ شناسایی اسید ها و باز ها
● من واقعا نظرات را دوست داشتم
...ادامه
22640
1393/07/14
شيراز ۞ اعتراض
● اينجانب به مدت ٧ ماه به عنوان بسيج و ١ سال هم خدمت سربازي را در جبهه هاي جنگ بوده ام چرا نبايد بنده را جزء ايثارگران خطاب ننموده ايد
...ادامه
22638
1393/07/14
همکار خانم ۞ جوآب
● پاسخ سرباز ارتش. با سلام وعرض ادب امیدوارم که پاسخ رشادتهایتان را در بهشت بگیرید چون توی این دنیا وبخصوص ایران ادما کم پاسخ میگیرن.اجرکم عندالله
...ادامه
22189
1393/07/06
کهنه سرباز ار تش درداخل عراق بودم ۞ سربازی در ارتش برایم مثل دانشگاه بود
● یادش بخیر سرباز ارتش بودم گردان 258 توپخانه سنندج ل 28 ارتش دیده بانم داخل عراق بود م اون وقتهگر از من سوال می کردی شجاعت یعنی چه شاید زیاد بلد نبودم تعریف کنم الان که فکر میکنم به خودم می گم چطوری شب ها می خوابیدم تقریبا بیشتر خدمت را در خاک عراق بودم دیده بان توپخانه 130 دوستان عزیزی داشتم مثل حسین کریمی و شهید امیر محسن حیدری و 3 شهید دیگر از سپاه که داخل عراق هر چهار تا شون دفن شدم نمی دونم کسی انها را اورد یا نه خودم هر چه تلاش کردم دستم به برادران تفحص نرسید که بگم به خودم ماموریت بدیدن میرم هر چهار تا شونو میارم و تقدیم خانواده هاشون می کنم یادش بخیر هر وقت دلم میگیره میرم توی اون دوران سال 59 رفتم سربازی سال 61 آمدم تازه خبر نداری به مادرم قول دادم من اصلا کردستان نمیرم امان از دل غافل هم کردستان رفتم هم داخل عراق
...ادامه
21674
1393/06/30
پارسیان ۞ خریدو فرروش
● سهام ترجیحی فروشی فوری . 61هزار .تماس. 09109242633 پارسیان
...ادامه
17636
1393/03/04
مصیبت ۞ خاطرات ما
● جدا مرحوم، حجازی دروازه بان فوتبال تیم ملی دهه های گذشته با دلهای مردم چه کردی؟
...ادامه
17548
1393/02/30
ف ۞ مقصود توئی
● ((عبدالصّمد)) تاکید داشت بهش بگیم عبدالصمد. گفتم:مگه«صمد» چه عیبی داره؟ گفت:«صمد یعنی بی نیاز و بی نیاز فقط خداست و من سرا پا نیازم. ولی عبدالصمد یعنی بنده ی خدای بی نیاز، یعنی؛ من...» (شهید صمد یونسی)
...ادامه
16854
1393/02/08
مسافر ۞ پشه هاي عراقي (شهيد ابراهيم نورالهي)
● يك روز گفتم: «پسر لنگ ظهره،برو بیرون و قدمی بزن.» گفت:«چشم» یک ساعتی نشد که برگشت. گفتم: «ابراهیم! یک هفته آمدی، هنوز یک دوش نگرفته ای! حمام را برایت آماده میکنم.» گفت:«مادر! حال حمام کردن ندارم.» گفتم:«چشمم روشن، تو آن وقتها از بسکه حمام میرفتی، من را کلافه می کردی،حالا با این ژولیدگی حتم دارم، مریض می شوی.» گفت:«فردا پس فردا یک دوش میگیرم.» دو سه روز دیگر گذشت دیدم عین خیالش نیست. حمام را روش کردم و لباسهایش را آوردم و گفتم:«یالا برو حمام.» گفت: مادر جان خودت را اذیت نکن، دل و دماغ حمام را اصلا ندارم». سخت به او پیچیدم.به او شک کرده بودم و دنبال رازی می گشتم که ببینم چه خبره، بالاخره با هر مکافاتی شد به حمام رفت. صدای یکریز و ممتد شیر آب می آمد.احساس کردم خدای ناکرده اتفاقی افتاده است. نکند زیر دوش حالش بهم خورده. دلم هزار جور راه می رفت. پشت درب حمام رفتم. فالگوش ایستاده بودم که ببینم چه خبره! داشت زیر لب و آرام شعری را زمزمه می کرد. در را باز کردم دیدم توی رخت کن نشسته ودوش حمام برای خودش باز است. گفتم:«این چه وضعی است؟» خندید و گفت:«الان می روم زیر دوش، می خواستم کمی آب گرم بیایدتا حمام بخار کند.»گفتم:«یعنی چه؟نیم ساعته حمامی مثلا،هنوز...» دستش را گرفتم و می خواستم او را هل بدهم زیر دوش که دستگیره حمام را سفت گرفته بود.لجم گرفت و خلاصه آماده شدم که او را هل بدهم توی حمام. وقتی که دید عصبی شده ام، گفت:مادر! صبر کن برایت توضیح بدهم». درنگ کوتاهی کردم، ببینم چه می گوید، گفت:«مادر توی جبهه چند تا پشه ی عراقی نیشم زده اند و حمام برایم بد است». دلم یک باره ریخت پائین.به زور، پیراهنش را از تنش بیرون آوردم. گفت: صبر کن، خودم در می آورم». پیراهنش را که در آورد، رعشه بر تنم افتاد. آش و لاش شده بود. کتفش زخم برداشته بود. پاهایش هم همینطور. رفتم گوشه ای و زدم زیر گریه. بعد برای دلداری من گفت:«مادر جان! یک ماهی بیشتر است، خوب شده ام. الحمدالله به خیر گذشت» و برای خوشحالی من گفت:«پشه های عراقی نیششان تیز نیست. عرضه ندارند»*
...ادامه
15943
1393/01/10
حق گو ۞ جواب خاطره
● با سلام و احترام به پیامدهنده ١٥٧٨٢ خوش به حالت كه ماشاالله هزار ماشالله اينقدر پول داريكه ارايشگاه انچناني ميري و ٢٥ هزارتومان پول میدهی خدازیاد کنه حالا چقدر مو داری جدیدی یا قدیم خوشحال شدم از اشنایی تون
...ادامه
15782
1392/12/25
همکار ۞ آرایشگاه
● دیروز رفته بودم آرایشگاه طبقه پایین حوله نیاورده بودم گفتم دارید من اینجا تهیه کنم فرمودند آره عرض کردم چند فرمودتد ٢٠ هزار تومان موقعی که آورد دیدم باور نمی فرمایید یک حوله کوچیک و نازک من هم که ناچار بودم ناچار خریدم (پیش از من یکی از همکارا داشتن اصلاح می کردن که همان حوله عمومی را روی یک بند رختی که دارن انداختند و برای نفر بعد هم از آ ظاهرن بدون شسته شدن می کرد!!) کار که تمام شد آمدم حساب کنم دیدم ٢٥هزار تومن پیاده شدممبلغی که در یکی از لوکس ترین آرایشگاه های شهر می توان کمتر از آن را پرداخت کرد و بماند که رفتم خونه دیدم یک دسته مو پشت گوشم کوتاه نشده و قیچی اره ای را انقدر استفاده کرده که کاملا احساس میشه. نمی دانم چطور این نوشته ا تمام کنم اما واقعا .....
...ادامه
15525
1392/12/19
بهرامی ۞ خاطره
● امیر جان سلام بازنشستگی را تبریک میگم و ارزوی موفقیت و سلامت شما و خانواده محترم را از خداوند خواستارم وامیدوارم پیروز موفق و اسر افراز باشی چند تا از عکسهای بم را بذار تو سایت تا کسالت سایت بر طرف شه و جملات زیبایت را نیز بسرای
...ادامه
14754
1392/11/20
راكد ۞ ركود
● مثل اينكه ديگه هيچكس حوصله خاطره نوشتن رو نداره !!
...ادامه
14050
1392/11/07
بهرامی ۞ زلزله کرمان در سال 82
● به یاد خاطرات برو بچه های بسیج مخابرات وشبهای توزیع لوازم اضطراری (مثل :اقایان فرامینی_ حسینی_غفاری ارام _سعیدیان _ امیر اعتماد نیا _ریاضی _عابدیان _موسوی قدمگاهی خدا بیامرز و دیگر دوستان .........) که با کمک به مردم زلزله کرمان کمک و یاری رساندن و از خود خاطره بجا گذاشتن
...ادامه
14004
1392/11/07
منقرض ۞ همه رو ول کنید غضنفرو بچسبید
● اگه همینجوری شرایط جلو بره باید گفت یوز پلنگ ایران رو بی خیال شوید این ماییم که داریم منقرض میشیم
...ادامه
12359
1392/10/03
الهام ناهيد ۞ دلتنگي
● سلام.نه ماه از رفتنش ميگذره.اما هر روز داغش تازه تر ميشه.ميدونيد چرا؟چون خاطره تلخي بجا نگذاشت همه خوبي بود و بس .ومنبه كوتاهي لحظات بيست ساله با او بودن نمينگرم به وسعت لحظه هايي نگاه ميكنم كه به يادت هستم .روحش شاد
...ادامه
12165
1392/09/27
درسا ۞ خاطره ...
● فاطمه یکی از همکلاسی‌هام در دوران راهنمائی‌ بود، ازهمون اوایل سال دائم سردرد داشت و همیشه سرش روی میز بود، هر بار هم که بهش میگفتم: چی شده، حالت خوب نیست؟ فقط با یه لبخند بیروح میگفت: چیزی نیست، فقط سرم یکم درد میکنه. مدتی بود که مادرش بعلت بیماری فوت کرده بود. مادر که نباشه انگار دنیا با تمام بزرگی و عظمتش برای آدم پوچ و بی‌ارزشه. حدود یک سال بعداز فوت مادرش، پدرش مجددا ازدواج کرد. به نظر می اومد با نامادریش مشکل داره، وجود یه زن توی خونشون که جایگاه مادرش گرفته بود براش قابل هضم نبود اونهم بعداز یه مدت کوتاه، به جز خودش دو تا برادر دیگه هم داشت. با مادرم در مورد فاطمه صحبت کردم. به اصرار مادرم به فاطمه گفتم بیا با هم بریم دکتر، خیلی اصرار کردم ولی دائم میگفت: نه، با بابام میرم. باباش بازنشسته بود ولی با ماشین مسافرکشی میکرد. چند روزی از فاطمه خبری نبود، بعدش خبردار شدیم که پدرش توی یه تصادف فوت کرده، خیلی دردآور بود حالا دیگه فاطمه خیلی خیلی تنها شده بود. بعداز هفتم پدرش با وجود دردهای شدید سرش که روی دیدش هم تاثیر گذاشته بود و با اصرار زیاد من، بالاخره رفتیم دکتر ... دکتر گفت ضعف بینائی داره، عینک گرفت ولی باز هم سردردهاش ادامه داشت ...فشار عصبی زیادی روش بود... تا اینکه یه روز توی کلاس حالش بهم خورد و بیهوش شد. خیلی ترسیده بودم. وقتی بردیمش بیمارستان فوری ازش عکس و آزمایش و ... گرفتن. دکتر بعد از دیدن عکس و جواب آزمایش گفت به خانواده بیمار اطلاع بدین این خانم باید هرچه سریعتر عمل بشه ... واقعا شوکه شده بودم آخه مگه فاطمه چش بود؟! بعداز جویا شدن علت بیماری فاطمه، دکتر گفت که فاطمه یه غده توی سرش داره و با وجود عمل جراحی، درصد موفقیت عمل خیلی پائینه. خانواده فاطمه وضع مالی زیاد خوبی نداشتن، با حقوق بازنشستگی پدرش امرار معاش میکردن. وقتی به نامادریش اطلاع دادیم، زن بیچاره در حالیکه مثل ابر بهار گریه می‌کرد خودش به بیمارستان رسوند و حاضر به تعهد برای عمل فاطمه شد. همونطور که آروم آروم گریه می‌کرد با من درددل می‌کرد می‌گفت: من تمام سعیم برای خوشحالی و رضایت بچه‌های همسرم میکردم ولی فاطمه هیچوقت من رو به عنوان یه مادر قبول نداشت. میگفت بهش بی‌توجهی میکرد باهاش دعوا میکرد و ناسزا میگفت ... زن بیچاره به نظر زن خوبی می‌اومد، دلم برای هردوشون میسوخت هم برای فاطمه و هم برای نامادریش. اسم نامادری که میاد ذهن انسان تصورات بدی ازش میسازه ... نمی دون چرا ولی این توی فرهنگ ما اینطور نمود پیدا کرده. سرتون درد نیارم در نهایت فاطمه عمل شد ولی ... من دوست خوبم برای همیشه از دست دادم. شاید اگه فاطمه با پدر و نامادریش مهربونتر بود و مشکلش زودتر با اونها در میان می‌گذاشت الان زنده بود و ارتباط و دوستیمون تا الان هم ادامه داشت ... من هر از گاهی یه سری به خانواده فاطمه میزنم. برادراش بزرگ تر شدن و نامادری مسنتر و شکسته‌ تر .......
...ادامه
11518
1392/09/17
نصرت آبادی ۞ يادش بخير
● يادش بخير ٢٧ سال پيش كه در مخابرات استخدام شديم عده اي جوان با شور وحال و انرژي در كنار تعدادي از نيروهاي قديميتر و با تجربه در يك اتاق كوچك و هر دو يا سه نفر يك ميز چه صميمي و مهربان با همكاري و هم فكري براي پيشرفت كارها تلاش ميكرديم. رئيس و مرئوس صبح با اتوبوسهاي ليلاند سرويس ميامديم و غروب هم با سرويس ميرفتيم. چه صفايي داشت در محوطه بيسيم دسته جمعي پياده به سمت پاركينگ سرويس رفتن. همكارايي كه در همين مسير همسر انتخاب كردند و الان بفكر ازدواج فرزندانشان هستند. اما حلا چي؟ آنقدر شركت به هم ريخته كه هيچكي به هيچكي نيست!
...ادامه
11202
1392/09/10
همکار ۞ همدردي با شما
● برادران و خواهران عزيزم سلام در مورد اينكه كسي ممكنه نسبت به لطف ما يا وفاداري ما بي مهري كنه حالا مي خواهد همسر باشد يا همكار يا هر عزيزي كه بخاطر عزيز بودنش در دل ما براش احترام غائليم ما كمال شرط رفاقت و همراهي را به جا آورديم اين كه ديگه او بي مهري كرده يا كاري كرده كه آزرده شديم به شخصيت او بر مي گردد ما بايد بزرگي خود را حفظ كنيم ذات ما اينه نبايد كه آدم متغير باشه البته منطقي بودن اصل در هر كاريه منظورم ساده لوحي و اينكه همه فكر كنن ما اهميت نداريم و بين دوغ و دوشاب را نمي فهميم نيست از طرفي بايد برخي وقتا رفتار اطرافيان را در ذهن موشكافي كرد شايد جايي ما كم مي گذاريم يا شايد همراهت مشكلي داره و نمي خواد شما هم آزرده خاطر بشي براي همين تو دلش نگهش داشته و روي رفتارش تاثير گذاشته انشائالله بعد از مدتي درست ميشه
...ادامه
11090
1392/09/06
عاشق صادق ۞ حقيقت يا دروغ
● اون عزيزي كه گفته در اين زمانه عشق يعني دروغ اشتباه ميكند اما اشتباه او در اثر عملكرد و رفتار اطرافيان است. چرا ؟براي اينكه وقتي شما يك واقعيتي را صريح و بدون كم و كاست بيان ميكني عده اي كه اون مطلب باب ميلشان نيست از شما ناراحت ميشوند اما همان مطلب را وارونه و مطابق نظر آنها بگوئی هر چند نتیجه مطلوب نباشد ولی فی المجلس از شما تعریف و تمجید زیادی میکنند
...ادامه
10982
1392/09/04
نا ۞ تنتاا
● عزيزون تا حدودي حق با الهه ك هست بايد قبول كرد خودتون را زياد ناراحت نكنيد
...ادامه
10270
1392/08/15
الهه - ك ۞ در باره ١٠٢٠٢
● مسئول محترم سايت ازتون گله مندم . درج چنين مطلبي از اين شخص يك توهين به همه بچه هاييه كه اينجا مطلب درج مي كنن . افرادي با اين ديد و نگاه هميشه منفي مي زنن و در صدد انتقال افكار منفي هستن .
...ادامه
10232
1392/08/14
الهه - ك ۞ ١٠٢٠٢
● متوجه منظورتون نشدم ؟ كي گفته عشق يعني دروغ . شما ؟ با چه متري اندازه گرفتي ؟ نگاهتو عوض كن ضرر نميكني .
...ادامه
10230
1392/08/14
يه دونست ۞ جواب
● آقا يا خانم ماسوله ايييييييييييييييييييييييييي سخت در اشتباهي/يه تجديد نظر بكن تو زندگيت..............
...ادامه
10202
1392/08/14
ماسوله اييييييييييييييييييييييييي ۞ م
● الهه.ك.دراين زمانه عشق يعني دروغ .اين زمان دروغ يشتر خريدار داره اگه با دروغ پيش بري پيشرفت ميكني .حتي عشق به همسر
...ادامه
9366
1392/07/20
۞ جوابیه ٨٥٥٤
● اگر کارش را دوباره تکرار نکند خوب است ولی به طور کلی کار شما درست و خدا پسنده است
...ادامه
9224
1392/07/16
۞ پيشنهاد
● خوبه امتياز دهي به مطالب داشته باشه و به بالاترين امتياز تشويقهايي در نظر بگيرند
...ادامه
9074
1392/07/14
ولی اله نورمحمدی ۞ قسمت ١
● اولين روزي كه ابلاغم گرفتم (٤/٦/٦٦)رفتم قسمت تلگراف به عنوان تكنسين تعميرات دستگاههاي تلگرافي و تحويلداري عنوان بلندي بود و من هيچ ذهنيتي نسبت به اين قسمت نداشتم .تنها چيزي كه از تلگراف شنيده بودم اينكه تلگراف كلمه اي محاسبه مي كنند .و بايد از كلمات كاست تا مبلغ كمتري پرداخت كني.ابلاغ را به مسئول قسمت دادم و مرا به مسئول واحد معرفي كرد.مسئول واحد شروع كرد به توضيح دستگاهها و ريز مسائل .رئيس تلگراف به او گفت .بسه امروز نمي خواد همه مطالب را بگي بفرستش خونه .باب ميلم گفت داشت هنگ مي كردم.اولين روز مي خواست فارغ تحصيلم كنه .از خدا خواسته خداحافظي كردم و رفتم.
...ادامه
8554
1392/07/02
بنده خدا ۞ مصلحت
● به نام خدا ( اول اینکه : مايلم همكاران محترم در مورد اين خاطره ، مرا نقد و ارشاد کنند ! دوماًا : این خاطره در محل دیگری به غیر از این اداره رخ داده است ) من در جايي ، مسئوليتي داشتم و روزي يکي از دوستانم به من زنگ زد و گفت : فلاني ! پول هايي را که مي خواستيم خرج فلان کار کنيم ! به سرقت رفته است !!!!! مقدار پول قابل توجه بود ( به ميزان حقوق متوسط دو کارمند ) و شايع شدن خبر اين دزدي و ايجاد جو بد بيني در بين همکاران ، بي شک محيط کاري را با مشکلات عديده اي مواجه مي کرد . به دوستم گفتم : موضوع را علني نکند تا چاره اي بينديشيم . به اتاق ايشان رفتم و به همراه دوست ديگري ( که هر سه از مسئولين بوديم ) روي فرد مظنوني که به احتمال زياد دراين قضيه ، نقش داشت متمرکز شديم . فرد مزبور ، از خانواده معتبري بود که حتي برادرش هم به نوعی با ما همکاری داشت . بناچار و براي حل قضيه ايشان را به اتاق خواستيم و بدون رودربايستي ، موضوع را به ايشان گفتيم و هر چه ما اصرار مي کرديم و دلايلمان رامي گفتيم ، ايشان انکار مي کرد و طفره مي رفت . بالاخره ، آن دو دوستمان کلافه شدند و اتاق را ترک کردند. من ماندم و ايشان . شرايط دشواري بود .از يک طرف تمام ادله نشان مي داد که ايشان پول ها را برداشته و از طرفي دیگر ، ايشان چنان اظهار بي گناهي مي کرد که من شک مي کردم و از اينکه روزي بي گناهي اش ثابت شود ، احساس بدي داشتم . به هر حال به ايشان متذکر شدم که فردا ، مسئولين را در جريان خواهيم گذاشت وحتي شايد کار به مراجع خارج از اداره هم بکشد . ( البته اين را بعنوان تهديد گفتم و هيچگاه اينکار را نمي کردم ) ولي همين تهديد کار خودش را کرد و با تعجب ديدم که موضعش تغيير کرد . ايشان به دزدي اعتراف کرد ! و من ماندم و شرايط دشوارتري !!!! اينکه اين مسئله را چطور رفع و رجوع کنم . از يک طرف دو همکار ديگرم ، قطعاً منتظر نتيجه صحبتهايم با ايشان بودند و مرا سئوال پيچ مي کردند . از سوي ديگر با آبروي اين همکار ديگرم چه کنم که به شدت پشيمان بود و با زبان بي زباني ، آبرويش را در دستان من مي ديد .نکته ديگر اينکه ، با اينکه جاي پول ها مشخص شده بود ، باید آن پول ها را بدون آبرو ريزي به خزانه بر گردانم . به هر حال جمع کردن هر سه موضوع ( که نه سيخ بسوزد و نه کباب ) کار من نبود . براي حل مطلب ، ابتدا مکان پول ها را از ايشان پرسيدم و به او گفتم همين جا بشين تا بيايم و بلافاصله به محل مزبور رفتم و از پيدا شدن پول ها مطمئن شدم . سپس به اتاق برگشتم و به آن همکار گفتم : مي روي بيرون و هر مقامي تو را تحت فشار قرار داد ، مي گويي کار من نيست . بقيه کارها را اول به خدا و بعد به من واگذار کن ..... اما یادت باشد ، آبرو از ظرف چینی هم شکننده تر است ، اگر ریخت ، هیچ بند زنی نمی تواند آنرا بند بزند . برو و خدا را شکر کن که در دل من انداخت که چطور موضوع را حل و فصل کنم .... وقتي از اتاق بيرون آمدم و به پيش دوستانم رفتم ، دورم را گرفتند و پرسيدند : چه شد ؟ اعتراف کرد ؟ منهم گفتم : کار اون نيست ، بي خودي به او شک کرده بوديم . اگه نظر مرا بخواهيد ، از معرفي ايشان به بالا خودداري کنيد که اگر برائتش ثابت شود و تقاضاي اعاده حيثيت کند ، پاي همه امان گير است . حسابي ايشان را ترساندم و آنها هم نظر مرا قبول کردند . اما مدام مي گقتند با پول هاي دزديده شده چه کنيم ؟ که جواب مي دادم : خدا بزرگ است ....... حال فقط مانده بود رساندن پول ها به سر جاي اصليش ، آنهم به گونه اي که کسي شک نکند . فوراً به دوست ديگري زنگ زدم و به او گفتم ، کاري ازت مي خواهم که هيچ توضيحي از من نخواهي !!!!!! او هم قبول کرد . به او گفتم از تلفن همگاني محل کارت ، به شماره اي که مي گويم زنگ بزن و فلاني را بخواه . وقتي مطمئن شدي خودش است ، بدون هيچ توضيحي بگو : آقاي فلاني! پول هاي گمشده ، فلان جاست و فوري گوشي را قطع کن ...... درست چند دقيقه بعد همکارم به من زنگ زد و گفت : فلاني : يکي زنگ زد و جاي پولها را داد . من هم گفتم انشاء ا... که درست گفته . به هر حال پول ها پيدا شد ، همکارانم هم به موضوع شک نکردند ، آبروي آن همکارم هم حفظ شد . من در آن موضوع یک دروغ مصلحتی گفتم ( اگر چه ذاتاً اهل دروغ نيستم ) ولي براي دروغ خود دلايلي داشتم . اولاً مي دانستم شايع شدن اين موضوع دربين همکاران ، آنهم در محيط کاري ، ضررهاي بسياري خواهد داشت و همه به هم بد گمان خواهند شد و هر فردي گمانه زني هاي خود را به ديگران تعميم خواهد داد و بازار تهمت و غيبت ، تا مدت ها و شايد سالها ، داغ خواهد بود . ثانياً ريخته شدن آبروي آن همکار در همان حد نخواهد ماند و دامان خانواده محترمش و برادر بسيار سالمش را خواهد گرفت . شايد اين آبرو ريزي باعث شود آن فرد ازآن قسمت برود و مجموعه از وجود و تخصص ايشان محروم شود . ثالثاً مهم براي من پيدا شدن پول بود که پيدا شد وقائله ختم به خير شد و انتقام جويي وپرونده سازی و ...... جز حاشيه سازي سود ديگري نداشت ..-------------------------------- همکاران گرانقدرم ! از رسول گرامي اسلام (ص) روايت شده است که حاضرم به خانه کعبه لجن ماليده شود ، ولي آبروي مومني ريخته نشود . حال شايد بين ماها مومن کم پيدا شود ، ولی به هر حال مسلمان که هستیم و به استناد همین حدیث آبروی مسلمان هم محترم است . شاید بخواهیم برای احقاق حق خودمان ، یک حرف کوچک وبی اهمیتی را مطرح کنیم ! این حرف شاید ما را تبرئه کند ، ولی اگر آبروی فردی ، با حرف ما از بین برود ، واقعاً گفتن آن حرف ضرورتی دارد ؟ پس بهتر است در ایجاد کدورت ها ، عصبانیت ها و حب و بغض ها ، قدری سنجیده فکر کنیم و سپس عمل کنیم . انشاء ا.... در آخر بسیار مشتاقم بدانم آیا از نظر دیگر همکاران ، کار من درست بود یا غلط
...ادامه
8175
1392/06/25
بنده خدا ۞ روش امر به خوبی ها
● به نام خدا خاطره اي دارم از دوستم ! وليکن بدليل زيبايي اش ، آنرا در اینجا نقل می کنم ... روزی به منزل یکی از دوستان خانوادگی رفتیم . در حین پذیرایی و دقت در نوع رفتار آنها متوجه شدیم که دوستمان و همسرش با هم قهر کرده اند ! و هر چه زمان بیشتری می گذشت ، باورمان می شد که قهر این دفعه ، با قهر های قبل فرق دارد . با همسرم یواشکی صحبت کردم و گفتم ، گویا امروز روز مناسبی برای مهمانی نیست ، بهتر است به بهانه ای برویم ، ولی همسرم ایده ای جالبی داد و قرار شد که با هم اجرایش کنیم !!!!!!! چند دقیقه بعد ، صدای دعوای من و همسرم بالا گرفت ! به طرز ماهرانه و وحشتناکی به همدیگر می پریدیم و بهانه جویی می کردیم ! دوستم و خانمش ، با دیدن این صحنه شوکه شدند و چاره ای نداشتند که کاری کنند ، چون به هر حال ما دوستشان بودیم و از آن مهمتر مهمانشان . خلاصه بعد از چند دقیقه دوستم مرا به اطاقی برد و شروع کرد به دلداری دادن و نصیحت کردن من !!!!!!! خانمش هم ، همسرم را به گوشه ای کشید و شروع کرد به نصیحت کردن ایشان !!!!! خلاصه آن روز کلی از اینکه زندگی بالا و پایین دارد ، سختی دارد ! باید گذشتمان را زیاد کنیم ! باید صبوری را تمرین کنیم ! و ...... از آن دو شنیدیم و دست آخر با اصرار آنها و انکار ما با هم در همان جلسه آشتی کردیم ! و بعد از صرف نهار به منزل باز گشتیم .... چند روز بعد فهمیدیم که دوستم و همسرش در همان روز و بعد از رفتن ما ، آشتی کردند ! خوب واضح بود ، آنها اولاً می خواستند که بدانند موضوع چه بود ، هر کدام به طرف مقابلشان چه گفتند و اینکه از ته دل خوشحال بودند که باعث آشتی دادن دو نفر زن و شوهر شده بودند و این تلطیف روحی ، به حل مشکل خودشان بسیار کمک کرد ...... ------------------------------------------------------ همکاران گرامی ، همه ما می دانیم که خوب چیست و بد کدام است ! ولی اشکال اکثر ما در روش انتقال مطلب است ! مثالی می آورم . فرزند من کم غذا می خورد . روزی پدر بزرگوارم ، گفت دخترمان چرا کم غذاست ؟ گفتیم نمی دانیم . بلافاصله ، گفت بیا عزیزم پیش من بشین . دخترم به پیش پدر بزرگش رفت و نشست . پدرم دست نوه اش را گرفت و گوشش را نزدیک آرنج دخترم برد و با انگشتش ، چند ضربه به آرنج دخترم زد و گفت ، زهرا جان یه مقدار صدای برنج میاد !!!!! ولی صدای گوشت نمی شنوم !!! دخترم بلافاصله یه تیکه گوشت برداشت و خورد ! اینبار پدرم گفت : حالا بهتر شد ! یه مقدار صدای گوشت میاد ولی حالا غذات رو تموم کن ببینم ، صدا بهتر میشه یا نه !!!!! ما با تعجب دیدیم که دخترم غذایش را با ولع کامل و تا آخر خورد و با بی صبری پیش پدر بزرگش رفت و گفت : بابا بزرگ ببین صدای گوشت و برنج میاد !!!!! همین روش ساده هم درس بزرگی بود به ما ( که هر کار خوبی را با بهترین روش انجام دهیم ) و هم کم غذایی دخترمان را حل کنیم . از آن روز به بعد دخترم غذایش را تمام می کرد و پیش من یا مادرش می آمد و آرنجش رو نشون می داد و می گفت : بابا ! مامان ! ببین صدای غذا میاد ........ در آخر یادمان باشد : در کار نیک باید عجله کرد ! اگر مشکلی در دور و بر ماست ، اولاً نسبت به آن بی تفاوت نباشیم و در وهله بعد راه و روش خوبش را پیدا کنیم و به انجامش برسانیم . انشاء ا.....
...ادامه
8073
1392/06/23
برنده ۞ خاطره و افسوس
● بیش از ٢٦ سال در شرکت مخابرات ایران و استان تهران سابقه کار دارم در این مدت سمتهای مختلف از قبیل متصدی. کارشناس. مسئول واحد. کارشناس مسئول . معاون و رئیس اداره داشته ام و فی الحال کارشناس در یکی از مناطق تهران هستم. در تمام مدت خدمتم نه تنها هیچوقت برای بالاتر رفتن خود زیرپای کسی را خالی نکردم بلکه در زمانهائی که مسئولیت داشتم از حق زیر مجموعه و ارباب رجوع دفاع کردم ولی دفاع از حق دیگران برایم گران تمام شد و از ریاست به کارشناس تنزیل یافتم که البته این ضرر ظاهر قضیه است و امیدوارم که در آخر کار برنده من باشم اما ٢ خاطره جالب دارم یکی اینکه در مدت زیادی که معاون اداره بودم چند نفر که رابطه نزدیک با بعضیها داشتند بعنوان رئیس ما منصوب شدند و ما کار کردیم وآنها سابقه کسب کردند و ترفیع گرفتند/ دوم اینکه یکی از این عزیزان که بعد ما آمد واز ما گذشت شگردهای جالبی برای جلب نظر مدیران و تخریب افرادی که حدس میزد از وی پیش بیفتند داشت مثلا روزنامه ای که میخواند را نسبت به دیدگاه مدیر مافوق تغییر میداد یا زمانی که رئیس اداره یا معاون مدیر کل بوداز نزد مدیرکل یا معاون مدیرعامل با تلفن در باره کارهایی که خودش خراب کرده بود یا به تاخیر انداخته بود تلفنی از ما سئوال میکرد و ما پشت تلفن میگفتیم که خودت اینطور کردی یا نزذ خودت مانده ولی ایشان در جواب میگفت آقا خراب کردید و مرا شرمنده حاج آقا کردید من از خجالت آب میشوم و الی آخر و مدیر مافوق هم که صدای مارااز پشت تلفن نمیشنید فکر میکرد ایشان حقیقت را میگوید.نتیجه اینکه ایشان الان اون بالاهاست و ما این پایین با عنوان کارشناس. اما خدا میداند در حقیقت کداممان برنده ایم(البته من از اینکه کارشناس شده ام راضی هستم چونکه در منطقه ای نزدیک منزلم و با حجم کار خیلی کمتر از قبل مشغول کارم و چون به کارم واردم و مسئولین فعلی هم میدانند فکر تصاحب جایشان نیستم با من کاری ندارند لذا در نظر دارم باقی مانده خدمت تا بازنشستگی را با آرامش خاطر بگذرانم اما افسوس که پدر و مادرم در قید حیات نیستند تا آن غفلتهایی که در شلوغی کار اداری نسبت به آنها داشتم را جبران کنم! )
...ادامه
7765
1392/06/17
محمدي ۞ خاطرات برگردان مركز EMDبه دیجیتال
● ٣٠شهریور ٧٦ از تهران انتقالی گرفتم و به اسلامشهر آمدم . درآن زمان دراسلامشهر یک مرکز EMD وجود داشت که درحال نصب سوئیچ دیجیتال بودند.ومرکز نگهبان نداشت.در سالن مشغول شدم . اسم کوچک اینجانب را اشتباه ثبت نمودند که 6 ماه طول کشید تا اصلاح شد ولیکن 3ماه سابقه بیمه من علیرغم 3سال پیگیری به هیچ نتیجه ای نرسید به ناچار خسته شده ورها یش کردم .بماند......2ماه بود که در سالن و بدون هیچ آشنایی به سوئیچ وقت بصورت کشیک مشغول بودم تا اینکه درآذر همان سال ساعت 7 شب شیفت من شروع واز شیفت قبلی بدون اینکه توضیحی دهد تحویل گرفتم ودرساعت 9 شب شخصی زنگ زد واعلام کرد که تلفن ایشان وحاج آقای اکبری قطع میباشد ، ایشان را به 117 راهنمایی نمودم ولی در جواب با تهدید که آیا درست می کنی ؟ یا به رئیس اداره زنگ بزنم .گفتم به رئیس اداره زنگ بزن خرابی مربوط به 117 است . دقایقی بعد تلفن زنگ خورد وگوشی را برداشتم الو ..شما ؟ درجواب گفتم شما اول خودرا معرفی کنید بعد اسم مرا بخواهید .گفت : من رئیس اداره هستم وادامه داد که باارباب رجوع درست صحبت کن .پرسیدم کدام ارباب رجوع .گفت : این که زنگ زده بود می دانی که بود؟ می دانی که بود ؟ گفتم : برادر رئیس جمهور . نه ایشان معاون شهردار بودند. خوب ! کوتاهی من چیست ؟ گفت : باید به ایشان می گفتی که بعلت برگردان تلفنها قطع میباشد .گفتم ولی من از برگردان خبر نداشتم .و تاآن وقت معنی بر گردان را هم نمی دانستم ...... گذشت ،ساعت 12 شب شد از پنجره روبه خیابان را نگاه میکردم که نیروی انتظامی از بیرون حفاظ آهنی اشاره کرد ومراخواست ، یک پاترول و2افسر و2 سرباز بودند به محوطه مرکز آمدم تا علت آمدن آنهارا جویا شوم .که اعلام نمودند تلفن نیرو انتظامی قطع می باشد .گفتم بعلت برگردان تلفن ها ست .افسر وقت گفت یا درست میکنی ؟ یا مجبوریم تورا باخود ببریم همزمان به سربازان دستور داد از روی حفاظ مرکز وارد محوطه شدند .سئوال کردم مرا کجا ببرید .گفتند بازداشتگاه . وسئوال کردم با بازداشت من ، تلفن شما درست میشود؟ .جواب سر بالا شنیدم . به سربازان دستورداد که مرا جهت پوشیدن کفش به داخل مرکز همراهی کنند. با رئیس مرکز تماس گرفتم وماجرا را اطلاع دادم وبا راهنمایی ایشان همزمان با رئیس اداره تماس گرفته ودر جریان کامل قرار دادم.ایشان گفتند که چرا درب را باز کردید ؟ جواب دادم که از روی حفاظ وارد شدند. وسپس به من اصرار کرد مبادا با آنها بروید که در این صورت نمی توانند مرا از بازداشتگاه خلاص کنند . جملات ایشان را به رئیس مرکزنیز انتقال دادم وهمزمان با هر دوتلفنی صحبت میکردم .وسربازان در اتاق کشیک سالن همراه من بودند.به پیشنهاد رئیس مرکز که گفت : با ترفندی سربازان را از مرکز بیرون کن وخودت با آنها خارج نشو .ودر تعارف خارج شدن از درب آنها به محوطه ودرب آهنی بدون قفل را بسته و با میله ای به اندازه خودکار که از قبل در پشت درب موجود بود درب را محکم نموده وسریعا به سالن باز گشتم ارتباط تلفن ها هنوز قطع نشده بود .ماجرا را گفتم و رئیس اداره هشدار داد که جلو پنجره نروم زیرا ممکن است به طرفم تیر اندازی کنند. وسربازان نیز در محوطه ساختمان هرچه به طرف درب های ورودی هجوم آوردند باز نشد.تااینکه نزدیک ساعت 2 صبح از محوطه مرکز بیرون رفتند.فردای آن روز گزارش مفصلی نوشته و به اداره تسلیم نمودم ولیکن هیچ پیگیری از اداره نشد واز این بابت با رئیس وقت درگیر شدم.زیرا که علاوه بر مسائل مذکور حق تخصص بنده سراپا تقصیر نسبت به تهران کمتر شده بودو دلیل آن نیز روشن نبود فقط گفتند که اینجا همین قدر میباشد. حال ازاین ماجرا 16 سال میگذردو من هنوز در همین مرکز البته ساختمان جدید مشغولم ولی خاطرات تلخ هرگز از یاد نرود.این یکی از آنها بود. ارادتمند - محمدی
...ادامه
7721
1392/06/17
همکار ۞ پیام ٦٢١٦- کارمند زرنگ خداترس
● همکارگرامی خاطرات شما مرا یاد یک داستانی انداخت که در همین چند سال پیش بوده. شخصی روایت میکرد:که دربازار تبریز عالمی بنام (اگر اشتباه نکنم )آقای ناصری بوده است که بعد ازنماز منبر می رفته است.روزی یادآورمی شودکه ای بازاری ها مواظب باشید این روستایی های ساده سر شمارا کلاه نگذارند! شخص ساده ای درجواب میگوید که ای بابا ، کجایی که جنس ٥تومانی را به ١٠تومان داده ام. ایشان درجواب می فرماید : ای داد بی داد .دیدی چگونه کلاهی به سرت رفت ، آخرت خودرا به ٥تومان فروختی،دیدی چه ضرری کردی. حال برادر آن افراد زیادندودر همه ادارات .بگذار آنها خوش باشند و زرنگ !!!!!!!
...ادامه
7488
1392/06/13
درويش ۞ اي ضايع كنند ه به هوش باش
● كارمند پشيمان پيام ٤٤٠٨تا زماني كه پول هست اين افراد طمعكار هم هستند ادمهايي كه همه چيز را براي خودشان مي خواهند و خودشان را همكاره مي دانند در جلسه بهترينها ( دسر)را براي خودشان مي دانند در زمان تقسيم پاداش مي گويند ما فقط كار كرديم اينها فقط يك زمان مي فهمند كه حق ديگران را ضايع كردن وان هم زمان مرگ است ما هم براي انها ارزوي مرگ مي كنيم كه بيشتر گناه نكنندحق ديگران را ضايع نكنند كه در واقع ضربه زدن به خودشان است چون مي گويند دنيا فاني است ( خير خواه شما )
...ادامه
6880
1392/06/02
همكار ۞ زمانه ناسازگار
● با سلام خدمت همکاران عزیز آیا تا بحال شده که وامی بخواهید بگیرید هنوز وام را نگرفته قسط آنرا کم کنند ویا بخواهند مثلآ به جنگ زده های هرز گوین کمک کنندخیلی سریع کمیته تشکیل میشود وکمکی راکه مد نظرشان است به تصویب میرسانند وخیلی سریعتر ازهمه از حقوقمان کم میکنند من درعجبم که چرا برای احقاق حقوق همکاران که گروه وسنوات آنها مدتی است عقب افتاده ویا کسانی که درس خوانده اند وبیشتر از سه سال است که مدرک خودرا تحویل داده اند ولی هنوز موقع تشکیل جلسه ودستورالعمل آن نرسیده .اما برای کم کردن از حقوق مان خیلی سریع .خیلی سریع اینکار را میکنند. قابل توجه مسئولین ودست اندرکاران محترم کمی هم عاقبت اندیش باشید با تشکر .
...ادامه
6216
1392/05/22
کارمند زرنگ خدا ترس ۞ یادش بخیر
● یادمه اوایل استخدام که همه چیز دولتی بود ، عده زیادی با جون و دل کار می کردن ! ولی عده ای هم از اداره ، به هر صورتی بود ،به قول خودشون حقشون را میگرفتند!!!! یادمه لاستیک و باطری و چراغ و .... ماشین بعضیها، تو ساعات غیر اداری و تو ترابری اداره ، با لاستیک های نوی تحویلی اداره عوض می شد !!!! و تو این معامله هر دو نفر راضی بودن و اداره ضررش رو تحمل می کرد ! یادمه مامور همگانی شیشه های تلفن همگانی رو ، تو کف وانت بار می کرد تا بره شیشه کیوسک ها رو عوض کنه ، آخر سر هم شیشه های خورد و خمیر شده را با زور گچ ، به هم وصل می کرد و به اصطلاح ، کیوسک ها رو شیشه دار می کرد تا مردم سرما نخورن !!!!! یادمه با هر خط تلفن ، یه پریز هم به مشترکا می دادن ، یه نفر هم تو اداره ، درو قفل می کرد و با دقت تمام ، پریز ها رو از قوطی ها در می آورد و هرروز چند تاشو میبرد بیرون اداره و به ....... یادمه .... مدیرای برنامه ریز اداره ، کم کم دیدند ، بیشتر از قیمت یه ماشین ، هر سال باید پول لوازم یدکی بدن !!!! آخر یه ماشین و وانت اداره تو یه سال چند تا لاستیک و باطری و چراغ و رینگ و ..... مصرف داره !!!!! اینجا بود که به فکر افتادن که چاره ای بکنند، کارستان ! حالا با یه راننده قراداد می بندند ومی گن ،به مامربوط نیست که ماشینت تصادف کنه یا نکنه ، به ما مربوط نیست که لاستیک ماشینت دو سال دوام بیاره یا یه سال ، اون چیزی که به ما مربوطه اینه که از هشت صبح تا غروب در اختیار اداره باشی ! بقیه خرج و مخارج ماشین هم به عهده خودت . حالا وقتی با یه پیمانکار قرار داد می بندند ، فقط می گن مشترک باید بوق داشته باشه و هر اتفاق دیگه ، از قبیل دزدی کابل و کم کاری خودتون ، به اداره مربوط نیست !!!! تازه وقتی بخاطر کم کاری ، پیمانکار رو جریمه می کنن ،اون هم توپ رو می اندازه تو زمین اداره و حقوق بچه هاش رو نمی ده ! اداره هم می بینه کار خوابیده ، جریمه چندمیلیونی رو می کنه چند صد تومن !!!!! تا بچه ها به حق و حقوقشون برسن !!!! می بینید همکارای من ،هر چی به سرمون میاد به خاطر اون عده کم خدا نشناسی ایه که راه کج رو تو اداره باب کردن ، تا زحمات عده کثیری از بچه ها ،دیده نشد . اون عده کم تو تمام وزارتخونه ها ،با کج رفتاری هاشون و دزدی هاشون ، اونقدر هزینه ها رو بالا بردن تا اداره ها مجبور شدن راه خصوصی سازی رو انتخاب کنن ! تا سهم هزینه های اینجوری رو به صفر تقلیل بدن . یادمه به یه فروشنده لوازم تلفن گفتم ، چرا ما خودمون نمی تونیم تلفن تولید کنیم ، آیا نمی شه ؟ گفت چرا ولی یه اشکال وجود داره ، گفت وقتی مامور فلان کارخونه میاد پیش من ، می گه کپسول گوشی رو برا ما چند می زنی !!!! می گم دو تومن ، میگه فاکتور کن ، دو و نیم ! بند گوشی چند ، می گم عمده اش چهار صد تومن ، میگه بزن هفتصد تومن و ..... نتیجه این میشه که تلفن ساخت ایران دو برابر ساخت چین قیمت پیدا می کنه و مصرف کننده نمی یاد تلفن گران و کم کیفیت ایرانی رو بخره !!!! این داستان تو تمام تولیدی های بزرگ با شدت و ضعف جریان داره ! از یه صنعتکار همین سئوال رو کردم ، اون هم همین مطلب رو جور دیگه ای گفت . گفت یه قطعه برام آوردن و گفتن می تونی تولید کنی ، گفتم : این که کاری نداره !با تعجب گفتند می تونی تمام زاویه هاش رو با دقت چند صدم میلیمتر در بیاری ، گفتم : می تونم ! باور نکردن . گفتند یه نمونه بزن بیار فلان قسمت کارخونه . قطعه رو پس از دو ماه تلاش زدم بردم کارخونه ، هفت تا مهندس دورم جمع شدن. دست هر کدوم یه کولیس بود . همه اندازه ها رو چک کردن ، همه زاویه ها رو اندازه گرفتن. آخرش هم اصل کاریه گفت : باور نمی کنم خودت زده باشی . ناراحت شدم گفتم بیا بریم کارگاه همون جا یکی مثل همین تحویلت می دم . هر هفت تا مهندس اومدن کارگاه . خواستن بیان تو ، نذاشتم گفتم من سر کارم رو لو نمی دم . تو همین اتاق بشینین ، یه ساعت دیگه میام ! یه ساعت بعد قطعه داغ رو گذاشتم کف دست مهندس ، دستش سوخت . سرم داد زد ، گفتم خواستم بدونی یه صنعتگر با این دستای کارگری دروغ حرف نمی زنه ، این قطعه تو همین کارگاهی تولید شده که شما تو اون کارخونه به اون بزرگی نتونستید ، تولید کنید ! خلاصه ده هزار قطعه برای سری اول با من قرار داد بستن . من هم شروع کردم به تولید . چند هزار تا تحویل دادم تا اینکه دیدم باقی قطعه ها رو نمی برن ! رفتم کارخونه پیش مهندس علت رو جویا شدم ، دیدم گفت دیگه لازم نداریم از چین برامون داره می یاد !!!! گفتم چرا ، گفت فلانی تو هر قطعه چقدر برات می مونه . گفتم بیست هزار تومن .با پررویی گفت اگه قبول کنی که جیبمون با هم یکی باشه ، بگم قطعه ها رو بیارن کارخونه ،ا ز این به بعد باهم کار کنیم و به کشور خدمت کنیم !!!!!!!!!!!!، اگه نه قرارداد فسخه !!!!! گفتم : من با این دستای درب و داغون زبون شما رو نمی فهم و رفتم دنبال کارخودم و.... من این حرفها رو می تونم به شماها بزنم که خودتون انواع و اقسام این داستانها رو دیدید ، ولی به بچه های خودم نمی تونم توضیح بدم که چطور یه کارمند ساده اداره و فامیل ، با حقوق کارمندی ، مثل اشراف زندگی می کنه و ..... خدایا دو چیز رو از این مملکت ریشه کن کن . یکی دروغ به هر شکلش ، یکی رشوه به هر راهش . آمین
...ادامه
6090
1392/05/20
جواب ٢٦٧٧ ۞ جواب ٢٦٧٧
● شما اگه بيكار نبودي اينجا چيكار مي كردي اقاي با كار
...ادامه
5876
1392/05/13
ناصر ۞ خاطره
● با عرض سلام همكار عزيز باياداوري زمينهاي تلو داغ ما را تازه كرذيد متشكرم
...ادامه
5799
1392/05/12
همكار ۞ چهره اشنا و مردمي
● يكي از همكاران ام دي اف كه اكنون بازنشسته شده دوره اول و دوم جزء منتخيبين شوراي شهر .... بود دوره سوم جزء كانديداها نبود از يكي از دوستان صميمي او پرسيدم چرا حاج آقا ... كانديدا نشده اند ؟ گفت كه متاسفانه امسال شرط گذاشتن كانديداها حداقل بايد ديپلم داشته باشند كه حاجي نداره اين دوره مجددا كانديدا شده بود و راي آورد جالب چون چيزي نداشت كه تبليغ كنه نوشته بود آقاي ....... چهره اي آشنا و مردمي جالب اينكه در سالهاي اول انقلاب ايشون قاضي هم بوده اند
...ادامه
5614
1392/05/02
منتظر ۞ خاطرات شما
● یکی از دوستانم تعریف می کرد . مامانم وقتی نماز میخونه با هر الله اکبر بلندی که میگه یه منظوری داره .اون موقعه من چک میکنم زیر گاز خاموش باشه .کسی در می زنه .چراغ جایی روشن نمونه ووووووو.یه روز با وجود این که تمام اینارو چک کرده بودم . بازم الله اکبر ادامه داشت .وقتی نمازش تموم شد . با عصبانیت گفت مگه کوری نمی بینی گرممه .میگم کولر را روشن کن .
...ادامه
5613
1392/05/02
منتظر ۞ خاطرات شما
● دکتر شریعتی.کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود .آن هم به سه دلیل : اول اینکه کچل بود . دوم اینکه سیگار می کشید.سوم که از همه تهوع آور تر بود اینکه با آن سن وسال زن داشت . جند سالی گذشت .یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتم .آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم سیگار می کشیدم و کچل شده بودم .
...ادامه
4828
1392/04/15
همكار ۞ خودرو
● نياز به يك پرايد هيدروليك مدل ٨٦ تا ٨٨ دارم .٠٩١٢٨٣٤٣٤٣٦
...ادامه
4408
1392/04/05
کارمند پشیمان ۞ شما یادتون میاد ؟!!!
● آقای ..... - خانم ..... شما این خاطرات را میخوانید ؟ یادتون میاد ، اداره تلفن بین الملل-فکر میکنید چقدر حق رو ناحق کردید؟ فکی میکنید چند نفر از همکاران شما را حلال کردند؟ فکر میکنید چقدر از گرفتاریهای زمان حال شما مربوط به کارهای انجام داده قبلی شماست ؟ یادتون میاد «٧» ساعت اضافه کار میدادید و میگفتید فیش حقوقی ات را به دیگر همکاران نشان نده ، آنها هم متوقع میشوند؟ یادتون میاد اضافه کاری ها را بر میگرداندید برای اینکه خودتان را عزیز کنید و تشویق شوید ؟ یادتون میاد که موقع ارزشیابی چه ها میکردید؟ یادتون میاد معیار انتخاب کارمند نمونه در مرام شما چه بود ؟ یادتون میاد ما را مجبور میکردید با ٢ دستگاه کار کنیم برای اینکه آمار کار بالا برود و ما را از منحل شده اداره میترساندید ؟ یادتون میاد با ما اپراتور ها چه کردید ؟ ما یادمون میاد و بخاطر اون نامردی ها هرگز شما را نمیبخشیم _ امیدواریم خدا هم شما را نبخشد.
...ادامه
4306
1392/04/02
. ۞ /
● دوست گرامي كه گفتي امان از دست بيكارها و كاش ما هم فرصت نوشتن اين حرفهاي بي خاصيت و داشتيم.بنظر من شما هم همچين پر كار نيستي و به اندازه ي كافي وقت خوندن پيامها رو داشتي كه از نظرت حرفا بي خاصيت اومدن.
...ادامه
4051
1392/03/27
همکار ۞ یک سئوال
● به نام خدا ! راستي اگه مسئولي حق رو از ناحق جدا كنه ! خوشمان مي ياد ؟ آيا ته دلمون راضي هستيم كه مسئولي داشته باشيم كه برا يه ساعت ديركرد ، برامون مرخصي ساعتي رد كنه ! ؟ يا دلمون مي خواد يه نصف روز بريم ! و به بهانه كار اداري به كاراي شخصي امون بپردازيم ؟! بياييد با هم صادق باشيم ! چه نوع مسئولي رو مي پسنديم ؟! آيا مسئولي كه ما رو راحت مي ذاره ! تا خودش به كاراي خودش برسه مورد رضايت ما نيست ؟ يعني به ما آوانس مي ده تا ما هم مزاحمش نشيم ! من تو بيست و اندي سال خدمتم ، خيلي از اين جور مسئولين ديدم . اما برعكس اگه فردي خواسته هم خودش طبق ضوابط كار كنه و ديگران رو هم تشويق به كار كردن بكنه با انواع كارشكني ها ي همكاران جزءش روبرو شده و دست آخر هم كم آورده ! و کنار کشیده !!! غصه امروز ما از اون جايي شروع شد كه بچه هايي كه بايد رشد مي كردن در جا زدن و اونهايي كه خيلي هاشون لايق نبودن ! رشد كردن ! ( و ما با همون قصه بالا در رشد كردنشون سهيم بوديم ) و حال امروز ما از اونها انتظار داريم كه درد ما رو دوا كنن ! يادمون باشه يه آدم دلسوز اگه تو يه كار اداري سخت بگيره ، بهتر و بيشتر از ديگران از حق و حقوق زير دستاش حمايت مي كنه تا كسي كه از همون اول با پرداختن به كارهاي شخصي اش به ماها هم آوانسي داد ،تا صدامون در نیاد ........
...ادامه
3909
1392/03/22
اميدوار ۞ اميدوار
● لطفا قرعه كشي مسابقه سيري در معروفات تا به يك خاطره تبديل نشده هر چه سريعتر انجام بديد تا همه ...... البته خواهشمنديم منصفانه و با عدالت قرعه كشي را انجام بديد ان شا... كه قسمت كساني بشه كه چندين ساله نتونستند به مشهد مقدس برن.
...ادامه
3370
1392/03/02
حسین خوش تیپ ۞ پشیمان
● سلام همکار قدیمی تازه این اول کاره که ما داریم میریم بعد معلوم نیست......!؟
...ادامه
3154
1392/02/28
آرامش ۞ فلسفه
● می دانید فلسفه اختراع سرسره چیست ؟ می خواهند از بچگی به بچه ها یاد بدهند که صعود چقدر سخت و سقوط چقدر آسان است ....
...ادامه
2883
1392/02/21
بی خانمان ۞ چرا؟
● با سلام : درسال٧٤ از طرف تعاونی مسکن زمینهای تلو پایین را قرعه کشی کردن وازکسانی که خانه نداشتن تعهد محضری گرفتن که باقیمت همان سال بی خانمانها راصاحب خانه کنن ولی خبری نشد فقط مثل اینکه بادفاتر ثبت اسناد قرارداد امضا کرده بودن که از ما فقط پول بگیرن . لطفا کسانیکه از آن قضایا خبرداردند خبر رسانی کنند.
...ادامه
2870
1392/02/21
۞ قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري
● سلام همكار مظلوم و ستمديده : برزگان ديني ما سفارش ميكنند براي برآورده شدن حوائج مان در قنوت و سجده آخر نماز و يا حتي بعد از سلام از خدا طلب كمك و دادخواهي بكنيم امروز كه روز اول ماه مبارك رجب هست و مبارك . بيائيم براي نابودي هر چي ظلم و ظالم هست دعا كنيم چرا كه انسانها با دعاي مومنين به مرتبه و جايگاه ميرسند اين حرف را يك زخم خورده همانند خودت مي گويد . براي نابودي حق كشان صلوات
...ادامه
2835
1392/02/18
كارمند قديمي پشيمان ۞ سرگذشت و دردل با همكاران
● باسلام خدمت همكاران خوبم .اينجانب كارمند ٢٩ سال سابقه و بسياري از همكاران قديمي كه در تلفن بين الملل سابق-١٢٦-١١٨خدمت ميكرديم با ان ميكروفيلمهاي قديمي بدون محافظ چشم و گوشي هاي عهد بوق كه باعث متورم شدن گوش و فنر انهم باعث سردردميشد چه سالهايي را بدون يك ساعت اضافه كاري وقت تلف كرديم وتنها چيزي كه عايدمان شد ضعيفي چشم-ناشنوايي گوش-ديسك گردن وكمر وساير امراض ديگر.ما اون روزها فقط بخاطر باهم بودن خوش بوديم و بس . هر سال مسئولين محترم اداره رازماني ميديديم كه ميخواستند براي رفتن به مكه -كربلا-سوريه سهميه ايي جهت خداحافظي ميامدند.اخرين سالهاي خدمتي در اون مجموعه تازه فهميديم كه اضافه كاري هم داشتيم ولي بما نميدادن فقط به قسمت اداري وبقيه راهم برميگرداندندوميگفتند كه كار دومشان را در اينجا ميگذرانند.بعد اونجارو دادن بخش خصوصي ومارو اواره مراكز كردن.بعد چه رفتاري بامادرمراكز كردن بماند .در مراكز باحداقل پستهايي كه برايمان درنظرگرفتند ميگفتند اپراتورهمطراز نظافتچي ميباشد .الان همكاران مادر مراكز يا مسئول خدمات ويا كارگر mdf وبعضي كه خوش اقبال بودن متصدي مالي شدند. اره دوست عزيز پشيمان شماره ٦٥٦ تنها شما نبوديد كه مظلوم واقع شديد .بسياري از همكاران ماكه حدود ٢٤٠ نفر بوديم پشيمانيم كه چرا در اون اداره خدمت كرديم جالب اينكه ميگفتند اپراتوري جزئ كارهاي سخت ميباشد كه بايد ظرف ٢٠سال بازنشسته شوند تا ديدن همكاران بمرز ٢٠ سالگي سابقه رسيدند ان اداره را منحل كردند. با تشكر وياد همكاران بين الملل .
...ادامه
2771
1392/02/17
۞ بچگيها
● يادبچگيها بخير كه نميفهميدم بابام ازكجا نيازهام فراهم ميكنه ولي الان پدرم در مياد تا نيازهاي كوچك بچه ام را فراهم ميكنم چه روزهاي خوبي بود تمام شاديم جمع شده بود توي يه دست لباس خريدن چقدر خنديدن اسان بود چقدرشادبودن خوب بود چقدر با صداي شروع برنامه كودك از ته قلب شادي ميكردم و باگريه كارتون بچه الپ گريه ميكردام ولي حالا چي با كلي لطيفه وهزاران........هيچ وقت ازاون خندهاي ازته دل اون موقعه انجام نميشه وگريه ديگر بخاط گريه ديگران نيست بلكه بخاطر سركوب شدن خودم وخواسته هايم هست گريه به تلخي ........نمي دانم اينها خاطره هست يا افسوسهاي گذشته خدايا چه كنم با اين همه حرف در دل نهفته
...ادامه
2677
1392/02/14
۞ امان از دست بيكارها
● اي كاش ماهم مثل شما اينقدربيكاربوديم و ميتوانستيماينحرفهاي بي خاصيت را بنويسيم
...ادامه
2460
1392/02/08
من خودم ۞ راست گويي
● يه لحظه بفكرم رسيد تو اين قسمت يه چيزي بنويسم اخه اخرين پيام تو تاريخ ٨/١٢/٩١ نوشته شده برادرم اگر كسي جوابگو بود حال و روز منو شوما اينجور بود:(
...ادامه
916
1391/12/08
حق پرست ۞ احقاق حق
● پاسخ سئوالها سايت را بگو كجاي دلم جا بدم ؟ ......كي پاسخ ميده؟ كي ميده ؟كجاي سايت نوشته ميشه ؟لطفاومديران و پيام انلاين جواب ب____________دن
...ادامه
834
1391/12/07
همکار ۞ تشکر
● از واحد محترم انتصابات شرکت مخابرات استان تهران کمال تشکر و قدر دانی می شود مخصوصا سر کار خانم عبدالی و اقای صادقیان که پیگیری خوب انها دلکرم کنند همکار ان دیکر می باشد
...ادامه
662
1391/11/30
۞ چه تفاهمي
● عجب رسميه اخ رسم زمونه . قابل توجه همكار دلزده عارضم كه اينو خوب اومدي
...ادامه
656
1391/11/30
پشیمان ۞ یادگذشته
● با سلام و درود بر تمامی کارکنان و زحمتکشان .مخابرات که پیوند دهنده قلبها هستند و پیام آور شادیها: عزیزی یاد کرده بودند از گذشتها که این حقیر را که عمری در خدمت همکاران بیشتر شهرها بودم و خاطرات شیرینی از دوران صداقتها در شرکت دارم را وادار کردکه نمونه ای از خاطرات عشق به توسعه و همدلی همکاران را تعریف کنم شاید تلنگری باشد به آنهایی که باعث بی انگیزگی و دلسردی و اختلاف بین دوستان و همکاران صدیق شدند. بنده یکی از موسفید کرده در کنار همه همکارانم در نصب و راه اندازی میباشم که بیش از ١٤سال عمرم را برای توسعه و پیشرفت مخابرات و شاد کردن دل مردم کشورم با همکاری صدها تن از صادقترین و زحمتکشترین دوستانم همانند سایر همکاران درشهرهای دور و نزدیک به تهران گذرانده ام . و اکنون با پشتی خمیده و و روحی تحقیر شده بی انگیزه و عاتل تنها با گذشتها زندگی میکنم با یاد زمانهایی که در بد ترین شرایط آب و هوایی در دورترین نقاط کشور در زیر بمب و موشک باران دشمن اما با روحیه ای عالی و احساس مفید بودن برای کشور تلاش شبانه روزی میکردیم و خم به ابرو نمی آوردیم یادم میاید که در مأموریت ما ساعت کاری خاصی نداشتیم معمولأ از ٧صبح تا ٨شب و تنها با یک ساعت نماز و نهار و جمعه ها تا ٢بعد از ظهر اما هیچکس احساس خستگی و ناامیدی نمیکرد چرا چون تبعیض نبود تحقیر نیود کوچکترها به بزرگترها احترام میگذاشتند . اون وقتها اگر بعضی از همکاران بخاطر سابقه بالا و یا مدرک بالاتر مقدار منطقی حقوقشان از بقیه بیشتر بود با تدبیر مدیریت و با رضایت خود شخص مبلغ اضافه کاری آنهایی را که بیشتر بود با کمترها در هم میکردند و بین همه تقسیم . تا کسی احساس تعبیض نکند لذا چنان دوستان بهم وابسته بودند که انگار یک خانواده در کنار هم هستند . به ما در هر ماه یک هفته مرخصی برای دیدار خانواده میدادند که خدا میداند روز سوم نشده دلمان برای همکاران و کار تنگ میشد و خیلیها وسط مرخصی برمیگشتند به محل مأموریت . همکاران چنان با هم متحد بودند که یادم میاد در دزفول زمان جنگ آقای صفری مدیر عامل شرکت بودند و هر از گاهی برای سرکشی پیش ما میامدند . و شب را در کنار ما و با ما غذا میخوردند با ما شوخی میکردند هر از گاهی با یک تشویقی کوچک ما خوشحال میکردند . یک بار که ایشان سر یک مسئله کاری که اطلاعات فنیش کم بود اصرار داشتند و مسئول ما با ایشان وارد بگو مگوی سختی شدندکه کار به داد و بی داد کشید اما وقتی که ایشان توجیه شدند که آقای مسئول کار درست میگویند ضمن عذر خواهی همه را بخاطر شهامت و کار بلدی تشویق کردند با خرید فرش اما چه بگویم که بیعدالتی و تعبض و تحقیر چه به روز ما آورد اون زمان بیشترین اختلاف دریافتی بین افراد به ١٠ هزار تومان نمیرسید که منطقی و همه قانع بودند نه مثل حالا که کسی که با دیپلم وارد شده و نزدیک به سی سال تلاش کرده و با دنیایی تجربه و تعهد اختلاف دریافتیش با اونی که ١٠ سال دیر تر آمده یکشبه کارشناس شده که حق ایشان هم هست خدایی نکرده ما به دوستانمان اعتراض نداریم که آنهاهم زندگیشان تأمین نیست باید بیش از ٧٠٠--٨٠٠هزار تومان اختلاف باشد که همین تعبیض باعث تحقیر و گاهأ بجان هم افتادن و اختلاف همکاران شده و انگیزه کاری و دوستی را از بین برده راستی اگر ما به ارتش میرفتیم الان چه درجه ای داشتیم ؟ چون در بین اقوام ما کسی با ابتدایی وارد ارتش شده و بعد از بیست سال ارتقا شده استوار و بعد از ٢٥ سال شد ستوانیار که با نام چناب سروان بازنشسته شد ایا ما دیپلمه ها در مخابرات بعد از سی سال هنوز گروه بان نشدیم ببخشید عزیزانم خاطره به درد دل مبدل شد و باعث کدورت خاطر پس با بزرگواری خودتان مرا عفو فرمایید آخه دلم گرفته از این بیعدالتی از این تبعیض از این تحقیر نمیدانم آن کسانی که این تعقیر ساختار را رقم زدند چه کسانی هستند ولی اینرا میدانم و ایمان دارم که روز حسابی هست هر چند ما بعد از اینهمه سال تلاش صادقانه در فقر و خجالت نزد فرزندان و نوادهایمان زندگی کنیم .و همیشه بخاطر نداری عرق شرم به پیشانی داشته باشیم چه باید کرد دست ما کوتاه و خرما بر نخیل وسلام
...ادامه
625
1391/11/29
كارمند سي ساله ۞ خاطرات شما
● الحق كه راست گفتي . بخصوص از وقتي كه خصوصي شده . دل و دماغ كار كردن را ديگر نداريم. با اين وضعيتي كه براي ما پيش آوردند . اين وضع حكمها كه مثل قبل مي باشد . نداد ن مزد رتبه براي كساني كه ساعت آموزشي آنها پر شده . ندادن مكانهاي طبقه بندي شده در طبقه بندي مشاغل . اختلاف حقوق بين همكاران ديپلم وليسانس به طور فاحش . ديگر دلمان را به چه چيز اداره خوش كنييم .
...ادامه
573
1391/11/25
دلزده ۞ يادش بخير
● اونوقتها وقتي به مرخصي ميرفتيم دلمان براي اداره تنگ ميشد .ولي حالا وقتي ميخواهيم بطرف اداره بياييم .حالمان ....ميخوره
...ادامه



برای ارسال نظر لطفا اینجا کلیک کنید

بهترین حالت نمایش سایت استفاده از مرورگر فایرفاکس است

 
بازديدکنندگان امروز : 19607     |    کل بازديدکنندگان :  78656137    |    بازديدکنندگان آنلاين :  44