چاپ        ارسال به دوست

گفت و گو با فاطمه علی سلیمانی همسرشهید سید مرتضی مومن

سید مرتضی هنوز هم هوایمان را دارد


مقدمه

شهید سید مرتضی مومن متولد 1331 یکی از مسئولین شبکه هوایی مخابرات منطقه 5 بود که از همان هفته اول آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت، در تمام طول 8 سال جنگ بین ایران و عراق مرتب در عملیاتهای مختلف شرکت می کرد ،طوری که پس از اتمام جنگ و پس از امضاء قطعنامه 598 نیز دست از پاسداری از سرزمین و مردم خویش برنداشت و سرانجام در مرداد سال67 در عملیات مرصاد توسط منافقین به آرزوی دیرینه خود که همان شهادت بود رسید. 11مرداد سالگرد شهادت و 16 مرداد سالروز خاکسپاری این شهید سرافراز است، سراغ همسر این شهید عزیز رفته ایم و می خواهیم از نزدیک بیشتر با این شهید و خانواده اش آشنا شویم.


 

لطفا خودتان را معرفی کنید و بگویید چطور با شهید آشنا شدید و ازدواج کردید؟
فاطمه علی سلیمانی ، متولد 1337هستم ، شهید مومن پسر عمه من بودند، من توسط عمه ام برای ازدواج با ایشان معرفی شدم.
من پانزده ساله بودم وسید مرتضی 21 ساله. مراسم ازدواج ما بسیار ساده و صمیمی برگزار شد. یادم می آید من به همراه عمه ام که مادر همسرم می شد به بازار رفتیم و پس از خرید مختصری مراسم عروسی را برپا کردیم.
ایشان در ابتدای زندگی و پس از ازدواج بیکار بودند و پس از ازدواج فکر می کنم سال 55 یا 56 بود که در مخابرات استخدام شدند.


مجموعا شما و شهید بزرگوار چند سال زندگی کردید؟
مجموعا حدود 12 سال زندگی مشترک داشتیم که البته اکثرا به دوری از هم گذشت. چون ایشان از ابتدای جنگ تا انتها مرتب در جبهه حضور داشتند و مواقعی پیش می آمد که ماهها یکدیگر را نمی دیدیم.

 


چند فرزند دارید، کمی در مورد فرزندانتان بگویید؟
خداوند بزرگ 4 فرزند به ما عطا کرد.
 نیره سادات اولین فرزندم متولد 1355 است ،متاهل و تحصیلاتش دیپلم است.
سید روح ا... متولد 1357 فارغ التحصیل رشته عمران دانشگاه شریف و متاهل
 سید حسین متولد1362 فارغ التحصیل رشته برق و مخابرات دانشگاه شاهد و متاهل
محدثه السادات متولد 1366فارغ التحصیل رشته مدیریت دانشگاه تهران و متاهل


زمانی که شهید مومن برای آخرین بار قصد اعزام به جبهه را داشتند قطعنامه امضاء شده بود، چه شد که ایشان به جبهه رفتند؟
آخرین بار که همسرم پیش ما بود زمانی بود که سه ماه در جبهه بود یعنی سه ماه بود که ما ایشان را ندیده بودیم و تازه یک هفته بود که به مرخصی آمده بود. یادم می آید که سر ظهر بود، سفره را انداخته بودم که ناهار بخوریم. سر سفره با ناراحتی رو به من کرد و گفت: میدونی قعطنامه امضاء شده؟! گفتم بله شنیدم.
گفت: اگر تو اجازه بدی من می خواهم دوباره بروم منطقه.
من گفتم نه من نمی خواهم تو به جبهه بری، برای اینکه ما 4 تا بچه کوچک داریم، تو تازه بعد از سه ماه از منطقه برگشتی.
مجددا بعد از دقایقی گفت: اگر اجازه ندی روز قیامت جلوی راهت می ایستم، من می خواهم سهمی از دفاع از کشورم داشته باشم.
من سکوت کردم و دیگر چیزی نگفتم و دیگری حرفی در این خصوص بین ما رد و بدل نشد.


کمی گذشت ، مجددا سید مرتضی آمد کنارم، رو کرد به من و گفت: اجازه دادی؟ سکوت علامت رضاست؟ من مجددا سکوت کردم و چیزی نگفتم، راضی نبودم ولی در نهایت با خودم فکر کردم که زندگی در این دنیا ارزشی ندارد، حالا من 50 یا 60 سال هم زندگی کنم، ارزش ندارد که بخواهم او را از هدفی که دنبال می کند باز دارم.

در نهایت سید مرتضی سکوتم را علامت رضایت دانست و خود را آماده بازگشت به جبهه کرد.


از لحظه خداحافظی تان چیزی به خاطر دارید؟
بله خوب به خاطر دارم که آن شب تا آخر شب حرف زیادی بین ما رد و بدل نشد، حتی شب آخر تا خود صبح نه من خوابم برد نه سید مرتضی.
سید مرتضی مشغول جمع کردن ساک و نوشتن وصیت نامه اش بود و من در رختخواب دراز کشیده بودم و آنقدر این جدایی و دور شدن از او برایم سخت بود که پتو را روی سرم کشیده بودم و جرأت نمی کردم پتو را از روی سرم کنار بزنم تا بخواهم او را حین نوشتن وصیت نامه اش تماشا کنم، همینطور توی جایم دراز کشیده بودم ولی تا خود صبح هم پلک نزدم.
سید مرتضی پس از انجام کارهایش حوالی ساعت 6 صبح که آماده رفتن بود شروع کرد به درآغوش گرفتن بچه ها و بوسیدن آنها ،یک لحظه به خودم آمدم دیدم دارد به پهنای صورت اشک می ریزد.
یکی یکی بچه ها را بلند می کرد در آغوش می گرفت و گریه می کرد. آن موقع محدثه سادات یک ساله بود، سید روح اله 8 ساله، سید حسین 5 ساله و نیره سادات 12 ساله بود.
سید حسین و نیره سادات خود به خود بیدار شدند، آن زمان سید حسین بسیار به پدرش وابسته بود و به قول معروف بابابی بود، همیشه و همه جا همراهش بود.
سید حسین بیدار شد و پدرش را برای آخرین باردید، ولی سید روح اله خواب بود و بیدار نشد. همسرم رو به من کرد و با حالت ناراحتی به من گفت: چرا سید روح اله بیدار نمیشه که با هم خداحافظی کنیم؟ من گفتم خب بچه است، خوابه، متوجه نیست.
در این میان سید حسین زد زیر گریه و از پدرش می خواست که نرود.


گریه بچه ها مانع رفتن شهید نشد؟
نه نشد،چون آنقدر شهید به هدفش فکر می کرد که چیزی جلودارش بود، فقط می گفت دلم می خواهد در راه اسلام و کشورم به شهادت برسم، دلم می خواهد قدمی برای مردم و کشورم بردارم.
سید مرتضی را از زیر قرآن رد کردم به همراه بچه ها و پشت سرش آب ریختم و به این ترتیب او راهی غرب کشور شد.


پس از اعزام با شما تماس گرفتند؟
بله اتفاقا قبل از عملیات با منزل تماس گرفتند و باهم صحبت کردیم، از حال و احوال من و بچه ها پرسیدند و کمی درخصوص اوضاع و وضعیت منزل پرس و جو کردند و گفتند حالشان خوب است.
همچنین زمانی که تماس گرفتند شهید کلانتری تازه به شهادت رسیده بودند و قرار بود مراسم تشییع پیکرشان صورت بگیرد که در آن تماس تلفنی از من خواستند که در مراسم شان شرکت کنم.


در مدتی که ایشان جبهه بودند شما در چه حالی بودید؟
در تمام مدتی که ایشان جبهه بود برایشان دعا و قرآن می خواندم. هرشب، هر روز و وقت و بی وقت که یادم می آمد قرآن می خواندم.


شب شهادتشان یادتان هست؟
بله کاملا یادم هست. آن شب دعا و قرآن برای حفظ سلامتی شان خواندم و خوابیدم دم دمای اذان صبح خواب دیدم که در حیاط منزلمان هستم، در خواب می دیدم که برادرم هم کنارم است، به یکباره دیدم که زمین روشن شد و یک کبوتر از زمین رفت به سمت آسمان، همان زمان در خواب برادرم گفت: آخ رفت (یعنی سید مرتضی رفت). توی خواب همزمان فکر می کردم که یادم رفته آن دعایی که همیشه برای سلامتی سید مرتضی می خواندم را بخوانم و داشتم در خواب به خودم نهیب می زدم که بیا، دیدی یادت رفت برایش دعا بخوانی و حالا نکند برایش اتفاقی افتاده باشد.
فردای همان روز دم دمای غروب برادرم به همراه همسرش به منزل ما آمدند و دیدم که همسر برادرم خیلی گریه و بی قراری می کند و سراغ وصیت نامه همسرم را از من می گیرند، همانجا بود که متوجه شدم و حدس زدم که سید مرتضی شهید شده باشند.


چطور به بچه ها شهادت پدرشان را اطلاع دادید؟ بچه ها چه عکس العملی داشتند؟
در میان فرزندانم سید حسین 5 ساله از همه بیشتر به پدرش وابسته بود و در نبود پدرش بی قراری می کرد. چون در زمان حیات شهید سید حسین مدام همراه پدرش بود، سرکار، بیرون و ...
همسرم سید مرتضی 11 مرداد به شهادت رسیدند و 16 مرداد پیکر ایشان را به تهران منتقل کردند برای خاکسپاری. ایشان باتوجه به اینکه 5 روز از شهادتشان گذشته و بدنشان را شسته بودند بود ولی همچنان از محل اصابت ترکش خون خارج می شد.
قبل از مراسم خاکسپاری بچه ها گریه می کردند و بی قراری می کردند و از من سراغ پدرشان را می گرفتند. تصمیم گرفتم که واقعیت را به آنها بگویم و پدرشان را به آنها نشان بدهم . قبل از مراسم خاکسپاری آنها را به معراج شهدا بردم و از نزدیک پیکر پدرشان را دیدند. به آنها گفتم که پدرتان شهید شده و رفته پیش خدا . بعد از آن بچه ها بهانه پدرشان را می گرفتند وگاهی گریه می کردند ولی دیگر نمی پرسیدند که بابا کجاست، چون متوجه شده بودند که به شهادت رسیده است.

کمی در مورد روزهای پس از شهادت ایشان برایمان بگویید؟
پس از شهادت و در طول مراسم سوم و هفتم ایشان بسیار بی تابی می کردم، پیش خودم می گفتم بیچاره شدم، حال خوشی نداشتم، بیشتر شبها خواب می دیدم که زنده است و به خانه برگشته است.
تقریبا هر شب خوابش را می دیدم، مدتی بود که بسیار برایشان ناراحتی می کردم که شبی از شبها خواب دیدم همسرم آمده و با هم سوار ماشین ایشان هستیم. دیدم ماشین همینطور که رانندگی می کردند روی زمین به یکباره به سمت آسمان پرواز کرد و من تند تند و پشت سرهم به همسرم می گفتم که من می ترسم! من می ترسم، ولی شهید می خندید و می گفت: چیزی نیست، چیزی نمی شه.
بعد از آن خواب بود که بسیار آرامتر شدم و وجودم آرامش گرفت.


چطور با جای خالی شهید کنار آمدید؟
با پناه بردن به خدا، پناه می بردم به بزرگی خدا، با خدا صحبت می کردم و می گفتم خدایا همسرم برای رضای تو شهید شد، من هم برای رضای تو صبر می کنم و جوانیم را می گذارم برای بزرگ کردن و به ثمر رساندن بچه ها.
به مدت یکسال هر روز کارم شده بود که بروم سر خاک ایشان، بودن در کنارشان به من آرامش می داد ،زمانی که در خانه بودم بی قراری می کردم و آرامش نداشتم، دلم طاقت نمی آورد، فقط دلم می خواست بروم سر خاکش، فقط سر خاکش آرام می شدم، برایش دعا و قرآن می خواندم تا آرام می گرفتم.

 


کمی درمورد خصوصیات فردی شهید برایمان بگویید؟
سید مرتضی بسیار مهربان و خانواده دوست بود، دست و دلباز بود، عصر به عصر بچه ها را به پارک می برد و اوقاتی را برای تفریح شان در نظر می گرفت. زمانی که تک تک بچه ها به دنیا آمدند برایم هدیه می گرفت، قدرشناس و با عاطفه بود. همیشه می گفت من مطمئنم در غیاب من تو بچه ها را به بهترین نحو تربیت خواهی کرد.


پدر و مادر شهید پس از شهادت ایشان و در غیاب ایشان زنده بودند؟
پدر شهید خیر ولی مادر شهید که عمه ام هم بوند در غیاب شهید و پس از شهادت بسیار با ما همراهی می کردند و مرتب به ما سر می زدند و می آمدند و ما را تنها نمی گذاشتند و پیشمان می ماندند. حضور مادر ایشان همیشه برای من و بچه ها غنیمت بود و باعث قوت قلب و دلگرمی مان بود. بچه ها بسیار خاطر مادر بزرگشان را میخواستند. عمه ام بسیار مهربان بودند و متاسفانه چند سال بعد از همسرم فوت شدند.


چطورحضور شهید را در زندگی احساس می کنید؟
پس از شهادت سید مرتضی با وجود اینکه دیگر کنار مان نبود هیچگاه احساس تنهایی نمی کردم. همیشه فکر می کردم زنده است، حضورش قابل درک بود، گرچه حضور فیزیکی نداشت. با اینکه منزل قبلی ما حیاط دار و ویلایی بود و من همراه 4 فرزندم تنها در آن خانه زندگی می کردیم، به هیچ وجه احساس ترس و تنهایی نمی کردیم، چون همواره احساس می کنیم که در منزل است ، حواسش به ماست و هوایمان را دارد.


مصاحبه و تنظیم : سمانه کلانتری

عکس از : غلامرضا خلیفه

11


١١:٣٧ - سه شنبه ١٥ مرداد ١٣٩٨    /    عدد : ١٠٤٨٩٢    /    تعداد نمایش : ٥٠٥


کاربر مهمان
1398/06/12 8:46
0
1
روح شهدا شاد خداوندا در دنیا و آخرت ما را شرمنده شهدا قرار مده آمین
کاربر مهمان
1398/05/16 8:20
0
2
یاد شهیدان بخیر
کاربر مهمان
1398/05/15 17:54
0
2
یادش گرامی /دباغ
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




TAG 442 ERROR:java.lang.NullPointerException

دسته‌بندی اخبار داخلی

دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید