چاپ        ارسال به دوست

"یامهدی ادرکنی عج" غبار صحن تو بر درد جان دواست بقیع

 

 

"یامهدی ادرکنی عج" از بقیع و مدینه حاکی بود


یا فاطمه الزهرا(س)




غبار صحن تو بر درد جان دواست بقیع!
خرابه‌های تو، باغِ‌ بهشتِ ماست، بقیع!

تو هم چو فاطمه در شهر خویش تنهایی
غریبی و، همه کس با تو آشناست، بقیع!

اگر چه روی به کعبه نماز می‌خوانیم
تو قبله دلِ مایی، خدا گواست، بقیع!

به آن چهار امامی که در بغل داری
برای ما حَرَمت مثل کربلاست بقیع!

به یاد چهار پسر، در کنار چار مزار
هنوز ناله اُمُّ البنین به پاست، بقیع!

علی نگفت، به جان علی قسم، تو بگو
که قبرِ گمشدۀ فاطمه کجاست بقیع؟

هنوز نالۀ زهراست از مدینه بلند
هنوز لرزه بر اندامِ مجتبی‌ست بقیع!

قوی‌ترین سندِ غربت علی در تو
عِذار نیلیِ ناموسِ کبریاست، بقیع!



چلچراغی نبود دور ضریح
فرش هایش تمام خاکی بود
غربت این چهار قبر غریب
از بقیع و مدینه حاکی بود


مجتبی حاذق:
روح خود را دمید در کاسه، کاسه هر بار شعله ور می شد
دامنش را گرفت آن آتش، لحظه در لحظه پیرتر می شد
زهر داشت تا اثر می کرد، در درونش عطش عطش می سوخت
آب نوشیده بود، اما حیف... آن عطش باز بیشتر می شد
نذر کردند تا بماند او... او ولی رفتنی ست، می داند
باز امن یجیب می خوانند، باز این ناله بی ثمر می شد
دست هایش چه سرد می لرزید، زیر باران گریه می دانست...
چتر او می شود دو دستی که، زیر باران اشک، تر می شد
داشت خورشید یازده می رفت، این خبر را زمین نمی دانست
کاش آن آسمان خبر می داد، تا که بعدش زمین خبر می شد
***

حال بعد از هزار و چندی سال فکر کردم که آمدی از راه:
آه! آقا چه خوب برگشتی... بی شما عمر ما هدر می شد
مسعود اصلانی:
شب تاریک هوای سحرش را می خواست
شهر انگار خسوف قمرش را می خواست
گوشۀ حجره کسی چشم به راه افتاده
حسن دوم زهرا پسرش را می خواست
حضرت عسگری از درد به خود می پیچد
زهر از سینۀ آقا جگرش را می خواست
آسمانیست امامی که زمین افتاده
آسمان جلوه ای از بال و پرش را می خواست
شعلۀ زهر که بد جور زمین گیرش کرد
به خدا که نفس مختصرش را می خواست
لحظه ی آخر خود روضۀ عاشورا خواند
منبر خاک غم چشم ترش را می خواست
ته گودال کسی روی زمین افتاده
خنجر شمر گمانم که سرش را می خواست
دختری دید که بالای سرش نامردی
آمده بود و نگین پدرش را می خواست

مهدی نظری:
هر کس که رفت دیدن صحن و سرای تو
آتش گرفت سوخت وجودش برای تو
گنبد شکسته بود و ضریحی نمانده بود
افتاده بود پرچم و گلدسته های تو
یادم نمی رود صف زوار خسته را
تشنه گرسنه تا بخورند از غذای تو
آن گوشه ای که پله به سرداب می



ارسال " رحمت الله مداح "


روابط عمومی مخابرات منطقه 4 تهران




 


١٤:٠٢ - چهارشنبه ١٠ بهمن ١٣٩٧    /    عدد : ١٠٣٠٤٢    /    تعداد نمایش : ٣٨٣


برای این خبر نظری ثبت نشده است
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




دسته‌بندی اخبار داخلی

دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید