چاپ        ارسال به دوست

جنگ، مدرسه و جامدادی دوطرفه

 

 

 

سمانه کلانتری_خُب ماجرا از اونجایی شروع شد که این جامدادی دوطرفه ها، تازهء تازه اومده بود و به اصطلاح میشه گفت که روی بورس بود و طرفدار داشت.

قبلش از این جامدادی یک طرفه ها مُد بود.

البته که من هیچکدومو نداشتم و از این جامدادی پارچه ای های زیپی داشتم و همون دوسالی هم که باهاش مدرسه رفته بودم بِهِش وفادار مونده بودم.

یادمه تابستونی بود که می خواستم به کلاس سوّم برم .

کلی برای خودم و در سرم رویای داشتن یکی از اون جامدادی ها رو پرورونده بودم و داشتنشو تجسم کرده بودم.

طبق معمولِ همیشه که خریدای لباس و لوازم مدرسه با حضور بابا انجام می شد راهی تنها کتابفروشی محل شدیم که لوازم التحریر هم داشت.

مغازه ای قدیمی با ویترینی چوبی و البته کمی کهنه که برای من حکمِ بهترین لوازم التحریر فروشیِ دنیا رو داشت.

انگار هرچه که در اون مغازه دنجِ وسطِ بازارچه محلمون وجود داشت برای من زیباترین و بهترین و جدیدترین محسوب می شد.

برنامه خرید از قبل بین من و بابا مشخص و چَک و چونه ها هم از قبل زده شده بود.


"جامدادیِ دو طرفه"

درسته ، قرار بود جامدادیِ دو طرفه بخریم.

وارد مغازه که شدیم یکراست رفتیم َسرِ اصلِ مطلب .

تمامِ جامدادی ها رو به دقت نگاه می کردم تا قشنگ ترینش رو انتخاب کنم.

بالاخره یکی از اون دوطرفه های قشنگ رو انتخاب کردم و صاحبِ مغازه اون رو روبروم گذاشت تا از نزدیک ببینم.

باید بگم جامدادی های دوطرفه اون زمان گرونتر از این یکطرفه هایی بود که تازه یک ورژن هم قدیمی شده بود...

وقتی داشتم تمامِ قسمتهای جامدادی رو دقیق و با جزئیات نگاه می کردم ، پدرم بهم یک پیشنهاد داد.

بِهِم گفت:

_البته این یه پیشنهاده، میتونی روش فکر کنی

_چی بابا؟

_ اگرامسال این جامدادی دوطرفه رو برداری سال دیگه هم باید همینو استفاده کنی ولی اگر اون جامدادی یکطرفِهِه رو انتخاب کنی سال دیگه هم برات اون دوطرفِهِه رو میخرم.

الان میتونی در موردش فکر کنی و تصمیم بگیری.

کمی فکر کردم، از طرفی دوست داشتم همین الان از همین جامدادی دوطرفه ها که تازه هم اومده بود و بعضی از بچه های مدرسه داشتند، داشته باشم ولی این پیشنهادِ بابا هم وسوسه کننده بود، اینکه با خریدنِ اون یکطرفِهِه هم امسال و هم سالِ دیگه میتونستم جامدادیِ نو داشته باشم.

بالاخره بعد از کمی فکر کردن تصمیمم رو گرفتم، یکطرفه رو برداشتم تا سال دیگه هم یه جامدادی نو و هم دوطرفه داشته باشم.

خوشحال و خندان با جامدادیِ قهوه ای رنگِ یکطرفه ای که روش عکس شهر موشها داشت با پدرم از مغازه خارج شدیم.

این آخرین تصویر ذهنی من با پدرم از خرید مدرسه است.

من از آینده و سرنوشت خبر نداشتم...

و نمیدونستم جنگ قراره برام چه تقدیری رو رقم بزنه

چون یکماه بعد پدرم به جبهه رفت و هیچ وقت برنگشت...

 

 

11


١٢:٣٣ - شنبه ١ مهر ١٣٩٦    /    عدد : ٩٥٤٥٨    /    تعداد نمایش : ٣٤٣٩


کاربر مهمان
1396/07/03 8:33
0
4
روحشون شاد ،خداوند انشاءا... شهید بزرگوار را رحمت کنه **اموال م 3 **
کاربر مهمان
1396/07/02 11:33
0
5
سلام به روح شهدا/ با افتخار (فرزند شهید )
کاربر مهمان
1396/07/02 6:3
0
8
باسلام ودرودبه خانواده شهداوجانبازان درهفته دفاع مقدس وداستان خواهرکلانتری مطالب کوتاه ولی آموزنده بودشایدمطالب راحت گفته ونوشته می شودولی خیلی سخت است برای خانواده ها .خدابه خانواده آنهاصبر و شهدای جنگ تحمیلی راقرین رحمت نماید /ارادتمندتان مولادوست
1396/07/01 15:18
0
8
چقدر متن زیبایی بود هم از پاییز و مدرسه گفتید و هم از هفته دفاع مقدس منو یاد روزهای جنگ و مدرسه انداخت یادش بخیر/ خوشقدم
کاربر مهمان
1396/07/01 14:20
0
9
خدا آن شهید بزرگوار رو رحمت کنه.
کاربر مهمان
1396/07/01 13:42
1
10
خانم کلانتری عزیز متن قشنگ و پاییزیت تاثیرگذار بود. خدا رحمتشون کنه ...یادشون جاودان - بیژنی
نظر شما
نام :
ايميل : 
*نظرات :
متن تصویر را وارد کنید:
 

خروج




دسته‌بندی اخبار داخلی

دسته بندی مطالب

اشتراک در خبرنامه پیام آنلاین

با عضویت در خبرنامه پیام آنلاین از آخرین مطالب بلاگ و رویدادهای مهم دنیا با خبر شوید